WWW.3333.IR محل مناسبي براي معرفي رايگان کليه کالاها - خدمات و رفع نيازهاي روزانه شما هموطنان عزيز مي باشد
ما کالاها - خدمات و نيازهاي روزمره شما را بطور همزمان در چندين سايت قرار داده و از طريق موتورهاي جستجو و پخش انواع آگهي به اطلاع کليه هموطنان در داخل و خارج از کشور ميرسانيم
اولين سايت نيازمنديهاي کشور با صفحات مختص به شهر و استانها و آگهي هاي تصويري ثابت و متغيير


صفحه اصلي - درج آگهي - تعرفه آگهي - راهنماي سايت -  نقشه سايت - قوانين سايت - همکاري با ما  - ارسال SMS -  تماس با ما -  صفحه خانگي 
سخن روز : خوشترين زندگي را كسي دارد كه خداوند سبحان قناعت ارزانيش دارد و همسري پاك و شايسته نصيبش گرداند. حضرت علي (ع)
چقدر فاصله بين دو عمل دور است: عملي كه لذتش مي‌رود و كيفر آن مي‌ماند و عملي كه رنج آن مي‌گذرد و پاداش آن ماندگار است
 
x 
Mahak
 
زندگينامه امام هفتم امام موسي كاظم (ع)
تاریخ : 26/10/1386
زندگينامه امام هفتم امام موسي كاظم (ع) 1


نام او «موسى»،لقبش «كاظم»،مادرش بانويى بافضيلت بنام «حميده»، و پدرش پيشواى ششم حضرت صادق - عليه‏السلام - است/

او در سال 128 هجرى در سرزمين «ابوأ» (يكى از روستاهاى اطراف مدينه) چشم به جهان گشود و در سال 183 (يا 186)به شهادت رسيد/

خلفاى معاصر حضرت‏
از سال 148 كه امام صادق - عليه‏السلام - به شهادت رسيد، دوران امامت حضرت كاظم آغاز گرديد. آن حضرت در اين دوران با خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:

1- منصور دوانيقى (136-158)/

2- محمد معروف به مهدى (158-169)/

3- هادى (169-170)/

4- هارون (170-193)/

هنگام رحلت امام صادق - عليه‏السلام - منصور دوانيقى، خليفه مشهور و ستمگر عباسى، دراوج قدرت و تسلط بود/

منصور كسى بود كه براى پايه‏هاى حكومت خود، انسانهاى فراوانى را به قتل رسانيد. او در اين راه نه تنها شيعيان، بلكه فقها و شخصيتهاى بزرگ جهان تسنن را نيز كه با او مخالفت مى‏ورزيدند، سخت مورد آزار قرار مى‏داد، چنانكه‏

«ابوحنيفه» را به جرم اينكه برضد او به پشتيبانى از «ابراهيم» (پسر عبدالله محض، و رهبر قيام ضدّ عباسى در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد، و به زندان افكند!(1-1)

امام كاظم پس از وفات پدر، در سن بيست سالگى با چنين زمامدار ستمگرى روبرو گرديد كه حاكم بلا منازع قلمرو اسلامى به شمار مى‏رفت/

منصور وقتى كه توسط «محمد بن سليمان» (فرماندار مدينه) از درگذشت امام صادق آگاه شد، طى نامه‏اى به وى نوشت:

اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار كن و گردنش را بزن!

طولى نكشيد كه گزارش فرماندار مدينه به اين مضمون به بغداد رسيد:

جعفر بن محمد ضمن وصيتنامه رسمى خود، پنج نفر را به عنوان وصى خود برگزيده كه عبارتنداز:

1- خليفه وقت، منصور دوانيقى!

2- محمد بن سليمان(فرماندار مدينه و خود گزارش دهنده!)

3- عبدالله بن جعفر بن محمد(برادر بزرگ امام كاظم)

4- موسى بن جعفر عليه‏السلام -/

5- حميده(همسر آن حضرت!)

فرماندار در ذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از اين افراد بايد به قتل برساند؟!

منصور كه هرگز تصور نمى‏كرد با چنين وضعى روبرو شود، فوق‏العاده خشمگين گرديد و فرياد زد: اينها را نمى‏شود كشت!

البته اين وصيتنامه امام يك حركت سياسى بود؛ زيرا حضرت صادق عليه‏السلام - قبلاً امام بعدى و جانشين واقعى خود يعنى حضرت كاظم را به شيعيان خاص و خاندان علوى معرفى كرده بود، ولى از آنجا كه از نقشه‏هاى شوم و خطرناك منصور آگاهى داشت، براى حفظ جان پيشواى هفتم چنين وصيتى نموده بود/


پاسدار دانشگاه جعفرى‏
بررسى اوضاع و احوال نشان مى‏داد كه هرگونه اقدام حاد و برنامه‏اى كه حكومت منصور از آغاز روى آن حساسيت نشان بدهد صلاح نيست، ازينرو امام كاظم دنباله برنامه علمى پدر را گرفت و حوزه‏اى‏نه به وسعت دانشگاه جعفرى تشكيل داد و به تربيت شاگردان بزرگ و رجال علم و فضيلت پرداخت/

«سيد بن طاووس»مى‏نويسد:گروه زيادى از ياران و شيعيان خاص امام كاظم عليه‏السلام -و رجال خاندان هاشمى در محضر آن حضرت گرد مى‏آمدند و سخنان گهربار و پاسخهاى آن حضرت به پرسشهاى حاضران را يادداشت‏

مى‏نمودند و هر حكمى كه در مورد پيش‏آمدى صادر مى‏نمود، ضبط مى‏كردند.(2-1)

«سيد اميرعلى»مى‏نويسد:

در سال 148 امام جعفر صادق عليه‏السلام - در شهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد، بلكه به رهبرى جانشين و فرزندش موسى كاظم عليه‏السلام -، شكوفايى خود را حفظ كرد.(3-1)

موسى بن جعفر نه تنها از نظر علمى تمام دانشمندان و رجال علمى آن روز را تحت‏الشعاع قرار داده بود، بلكه از نظر فضائل اخلاقى و صفات برجسته انسانى نيز زبانزد خاص و عام بود، به طورى كه تمام دانشمندانى كه با زندگى پرافتخار آن حضرت آشنايى دارند در برابر عظمت شخصيت اخلاقى وى سر تعظيم فرود آورده‏اند/

«ابن حجر هيتمى»، دانشمند و محدث مشهور جهان تسنّ، مى‏نويسد:

موسى كاظم وارث علوم و دانشهاى پدر و داراى فضل و كمال او بود. وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق‏العاده‏اى كه (در رفتار با مردم نادان)از خود نشان داد، كاظم لقب يافت، و در زمان او هيچ‏كس در معارف‏الهى و دانش و بخشش به پايه او نمى‏رسيد.(4-1)


كارنامه سياه خلافت، در عصر امام كاظم (ع)
1- مهدى عباسى‏
دوران سياه خلافت منصور كه سايه شوم آن در سراسر كشور اسلامى سنگينى مى‏كرد، با مرگ وى به پايان رسيد و مردم پس از 22 سال تحمل رنج و فشار، نفس راحتى كشيدند/

پس از وى فرزندش محمد مشهور به «مهدى» روى كار آمد. زمامدارى مهدى ابتدأاً با استقبال گرم عموم مردم روبرو گرديد، زيرا وى نخست در باغ سبز به مردم نشان داد و با اعلان فرمان «عفو عمومى» تمام زندانيان سياسى را (اعم از بنى هاشم و ديگران)آزاد ساخت، و به قتل و كشتار و شكنجه و آزار مردم خاتمه بخشيد، و تمام اموال منقول و غير منقول مردم را كه پدرش منصور مصادره و ضبط كرده بود، به صاحبان آنها تحويل داد و مقدار زيادى از موجودى خزانه بيت‏المال را در ميان مردم تقسيم كرد.(1)

طبق نوشته «مسعودى»، مورخ مشهور، مجموع اموالى كه منصور بزور از مردم گرفته بود، بالغ بر ششصد ميليون درهم و چهارصد ميليون دينار بود!! و اين مبلغ غير از ماليات اراضى و خراجهايى بود كه منصور در زمان خلافت خود از كشاورزان گرفته بود.(2) و چون به دستور وى تمام اين اموال به عنوان «بيت المال مظالم»! در

محل مخصوصى نگهدارى مى‏شد و نام صاحب هر مالى روى آن نوشته شده بود، مهدى همه آنها را تفكيك نموده به صاحبان اموال و يا وارث آنها تحويل داد.(3)

شايد يكى از عوامل اقدام مهدى اين بود كه وقتى كه او روى كار آمد، جنبشها و نهضتهاى ضد استبدادى علويان به وسيله منصور سركوب شده و آرامش نسبى برقرار شده بود/

در هرحال اين آزادى و امنيت و رفاه اقتصادى موجبات رضايت گروههاى مختلف اجتماع را فراهم آورد و خون تازه‏اى در شريان حيات اجتماعى و اقتصادى به جريان انداخت/

البته اگر اين برنامه ادامه پيدا مى‏كرد آثار و نتايج درخشانى به بار مى‏آورد، ولى متأسفانه طولى نكشيد كه برنامه عوض شد و خليفه جديد چهره اصلى خود را آشكار ساخت و برنامه‏هاى ضد اسلامى خلفاى پيشين از نو آغاز گرديد///


كانون عياشى و فساد
«مهدى» در آغاز خلافت به پيروى از «منصور»كه مردى خشك و باصلابت بود، خيل نديمان و عناصر آلوده را كه معمولاً در دربار خلفأ بزم‏آرايى مى‏كردند، به دربار راه نداد و از خوشگذرانى و مجالس عيش و نوش دورى جست، ولى بيش از يك سال نگذشته بود كه تغيير روش داد و بساط خوشگذرانى و عياشى را داير كرد و نديمان را مورد توجه فوق‏العاده قرار داد، و هرچه خيرانديشان و رجال بى نظر عواقب ناگوار اين كار را گوشزد كردند، ترتيب اثر نداد و گفت: «آن دم خوش است كه در بزم بگذرد و زندگى بدون نديمان دركام من گوارا نيست»!(4)

وى به‏قدرى در اين راه افراط مى‏كرد كه حتى گوش به نصايح و اندرزهاى وزير خردمند و بافضيلت خود، «يعقوب بن داود»، نمى‏داد. او كه هرگز در امور كشورى از نظريات يعقوب عدول نمى‏كرد و نقشه‏ها و برنامه‏هاى او را صد در صد به مورد اجرا مى‏گذاشت، وقتى پاى بزم و عيش و نوش به ميان مى‏آمد، به سخنان منطقى و بى‏غرضانه او ترتيب اثر نمى‏داد/

يعقوب كه از فساد و آلودگى دربار خلافت و بوالهوسى خليفه رنج مى‏برد، وقتى مشاهده مى‏كرد كه اطرافيان مهدى در قصر خلافت اسلامى! و در حضور وى بساط ميگسارى گسترده‏اند، مى‏گفت:

«آيا براى همين كارها وزارت را به عهده من گذاشته و مرا به اين سمت منصوب كرده‏اى؟ آيا صحيح است كه بعد از پنج نوبت اقامه نماز جماعت در مسجد جامع، بر سر سفره شراب بنشينى؟!»/

ولى نديمان خليفه كه عادت كرده بودند با بيت‏المال مسلمانان، شب و روز به خوشگذرانى بپردازند، سخنان يعقوب را به باد تمسخر گرفته مهدى را به باده‏گسارى تشويق مى‏كردند و گاهى به زبان شعر مى‏گفتند:

فَدَع عَنكَ يَعقُوبَ بنَ داوُدَ جانِباًوَاَقبِله عَلى صَهبأَ طَيّبَ النّشرِ

يعقوب و سخنان او را رها كن و با شراب گوارا دمساز باش!(5)

اين روش مهدى موجب گسترش دامنه آلودگى و لااُباليگرى در جامعه اسلامى گرديد و اشعار و غزلهاى بى‏پرده و هوس‏انگيز شُعرايى مثل «بَشّار» همه جا دهن به دهن گشت و آتش به خرمن عفت و پاكى جامعه زد و صداى اعتراض بزرگان و افراد غيور از هر سو بلند شد.(6)

خليفه كه سرگرم خوشگذرانيهاى خود بود، از آگاهى به وضع مردم دور ماند و در نتيجه فساد و رشوه خوارى رواج يافت و مأموران ماليات عرصه را بر مردم تنگ گرفتند. خود وى نيز بناى سختگيرى گذاشت و براى نخستين بار مالياتهايى بر بازارهاى بغداد بست(7)و زندگانى كشاورزان فوق‏العاده پريشان گشت و از شدت فشار و سختى به ستوه آمدند.(8)


سختگيرى فوق‏العاده نسبت به علويان‏
طرز رفتار مهدى از جهات مختلف با پدرش منصور فرق داشت، ولى روش اين دو، از يك جهت مثل هم بود و آن سختگيرى و فشار نسبت به علويان بود. مهدى نيز مثل منصور ازهرگونه سختگيرى و فشار نسبت به بنى‏هاشم فرو گذارى نمى‏كرد و حتى گاهى بيش از منصور خشونت نشان مى‏داد. مهدى كه فرزندان على عليه‏السلام - را براى حكومت خود خطرناك مى‏دانست، همواره در صدد كوبيدن هر جنبشى بود كه از طرف آنان رهبرى مى‏شد. او با گرايش به سوى تشيع و همكارى با رهبران علوى بشدت مبارزه مى‏كرد/

مورخان مى‏نويسند: «قاسم بن مجاشع تميمى» هنگام مرگ خود وصيتنامه‏اى نوشت و براى امضاى مهدى نزد وى فرستاد. مهدى مشغول خواندن وصيتنامه شد، ولى همين كه به جمله‏اى رسيد كه قاسم ضمن بيان عقايد اسلامى خود، پس از اقرار به يگانگى خدا و نبوت پيامبر اسلام 6، على عليه‏السلام - را به عنوان امام و جانشين پيامبر 6، معرفى كرده بود، وصيتنامه را به زمين پرت نمود و آن را تا آخر نخواند!(9)


تحريم شراب در قرآن‏
نمونه ديگر از مخالفت شديد مهدى با مظاهر تشيع، گفتگويى است كه بين او و امام كاظم عليه‏السلام - در مدينه رخ داد. در يكى از سالها مهدى وارد مدينه شد و پس از زيارت قبر پيامبر 6 با امام كاظم عليه‏السلام - ملاقات كرد و براى آنكه به گمان خود از نظر علمى آن حضرت را آزمايش كند! بحث حرمت «خَمر»(شراب) در قرآن را پيش كشيد و پرسيد:

- آيا شراب در قرآن مجيد تحريم شده است؟ آنگاه اضافه كرد: مردم اغلب مى‏دانند كه در قرآن از خوردن شراب نهى شده، ولى نمى‏دانند كه معناى اين نهى، حرام بودن آن است!

امام فرمود:

- بلى حرمت شراب در قرآن مجيد صريحاً بيان شده است/

- در كجاى قرآن؟

- آنجا كه خداوند (خطاب به پيامبر) مى‏فرمايد: «بگو پروردگار من، تنها كارهاى زشت، چه آشكار و چه پنهان و نيز «اِثةم» (گناه) و ستم بناحق را حرام نموده است...».(10)

آنگاه امام پس از بيان چند موضوع ديگر كه در اين آيه تحريم شده، فرمود:

مقصود از كلمه «اثم»در اين آيه كه خداوند آن را تحريم نموده، همان شراب است، زيرا خدا در آيه ديگريى مى‏فرمايد:

«از تو از شراب و قمار مى‏پرسند، بگو در آن «اثم كبير» (گناهى بزرگ) و سودهايى براى مردم هست و گناهش از سودش بزرگتر است».(11)

و اثم كه در سوره اعراف صريحاً حرام معرفى شده، در سوره بقره در مورد شراب و قمار به كار رفته است، بنابراين شراب صريحاً در قرآن مجيد حرام معرفى شده است/

مهدى سخت تحت تأثير استدلال امام قرار گرفت و بى‏اختيار رو به «على بن يقطين» (كه حضور داشت) كرد و گفت: به خدا اين فتوا، فتواى هاشمى است! على بن يقطين گفت: «شكر خدا را كه اين علم را در شما خاندان پيامبر 6 قرار داده است».(12)

مهدى از اين پاسخ ناراحت شد و در حالى كه خشم خود را بسختى فرو مى‏خورد، گفت:«راست مى‏گويى اى رافضى»!!(13)


2- هادى عباسى‏
سال 169 هجرى در تاريخ اسلام يك سال بحرانى و تاريك و پر تشنج و غم‏انگيز بود، زيرا در اين سال پس از مرگ «مهدى عباسى» فرزندش «هادى» كه جوانى خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسيد و حكومت وى سرچشمه حوادث تلخى گرديد كه براى جامعه اسلامى بسيار گران تمام شد/

البته نشستن هادى به جاى پدر، مسئله تازه‏اى نبود، زيرا مدتها بود كه حكومت اسلامى به وسيله خلفاى ستمگر، به صورت رژيم موروثى درآمده بود و در ميان دودمان اموى و عباسى دست به دست مى‏گشت و انتقال قدرتها از اين راه كه با سكوت تلخ و اجبارى مردم همراه بود، تقريباً يك مسئله عادى شده بود/

چيزى كه تازگى داشت، سپرده شدن سرنوشت مسلمانان به دست جوانى ناپخته، فاقد صلاحيت، بوالهوس و خوشگذرانى مثل هادى بود، زيرا هنگامى كه وى بر مسند خلافت تكيه زد، هنوز 25 سال تمام نداشت(14)و از جهات اخلاقى به هيچ وجه شايستگى احراز مقام خطير خلافت و زمامدارى جامعه اسلامى را

نداشت/

او جوانى ميگسار، سبكسر و بى‏بند و بار بود، به طورى كه حتى پس از رسيدن به خلافت، اعمال سابق خود را ترك ننمود، و حتى شئون ظاهرى خلافت را حفظ نمى‏كرد.(15)علاوه بر اين، او فردى سنگدل، بدخوى، سختگير و كج رفتار بود.(16)

هادى در محيط آلوده دربار عباسى تربيت يافته و از پستان چنين رژيم خود خواه و ستمگر و زورگويى شير خورده بود. با چنين پرورشى، اگر خلافت نصيب وى نمى‏شد، در جرگه جوانان زورگو و تهى مغزى قرار مى‏گرفت كه جز هوسرانى و خوشگذرانى هدف ديگرى ندارد/

بزمهاى ننگين!

او در زمان خلافت پدر، همراه برادرش هارون، جمعى از خوانندگان را به بزم‏اشرافى خود كه با بيت‏المال اسلام برگزار مى‏شد، دعوت مى‏نمود و به ميگسارى و عيش و طرب مى‏پرداخت. او آنچنان در اين كار افراط مى‏كرد كه گاهى پدرش مهدى آن را تحمل نكرده نديمان و آوازه‏خوانان مورد علاقه او را تنبيه مى‏كرد(17)! چنانكه يكبار «ابراهيم موصلى»، خواننده مشهور آن زمان را از شركت در بزم او نهى كرد و چون هادى دست‏بردار نبود، ابراهيم را به زندان افكند!(18)

هادى كه در زمان پدر، گاهى به خاطر رفتار زننده خود با مخالفت پدر روبرو مى‏شد، پس از آنكه به خلافت رسيد، آزادانه به عياشى پرداخت و اموال عمومى مسلمانان را صرف بزمهاى شبانه و شب نشينيهاى آلوده خود كرد/

به گفته مورخان، او«ابراهيم موصلى»را به دربار خلافت دعوت مى‏كرد و ساعتها به آواز او گوش مى‏داد و به حدى به او دل بسته بود كه اموال و ثروت زيادى به او مى‏بخشيد، به طورى كه يك روز مبلغ دريافتى او از خليفه، به يكصد و پنجاه هزار دينار بالغ گرديد! پسر ابراهيم مى‏گفت:«اگر هادى بيش از اين عمر مى‏كرد، ما حتى ديوارهاى خانه‏مان را از طلا و نقره مى‏ساختيم»!(19)

روزى «ابراهيم موصلى» چند آواز براى وى خواند و او را سخت به هيجان درآورد. هادى او را تشويق كرد و مكرر از وى خواست كه مجدداً بخواند. در پايان بزم، به يكى از پيشكاران خود دستور داد دست ابراهيم را بگيرد و به خزانه بيت المال ببرد تا او هر قدر خواست (از اموال مسلمين) بردارد، و حتّى اگر خواست تمام بيت‏المال را ببرد، او را آزاد بگذارد! ابراهيم مى‏گويد: «وارد خزانه بيت‏المال شدم و فقط پنجاه هزار دينار برداشتم»!!(20)

با چنين طرز رفتار و روش، پيدا بود كه او از عهده مسئوليت سنگين اداره امور جامعه اسلامى برنخواهد آمد، به همين دليل، در دروان خلافت او، كشور اسلامى كه در آغاز نسبتاً آرام بود و همه ايالات و استانها به اصطلاح مطيع حكومت مركزى بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وى، دستخوش اضطراب و تشنج گرديد و از هر سو موج نارضايى عمومى پديدار گشت/

البته علل مختلفى موجب پيدايش اين وضع شد ولى عاملى كه بيش از هرچيز به نارضايى و خشم مردم دامن زد، سختگيرى هادى نسبت به بنى هاشم و فرزندان على عليه‏السلام - بود. او از آغاز خلافت، سادات و بنى هاشم را زير فشار طاقت‏فرسا گذاشت و حق آنها را كه از زمان خلافت مهدى از بيت‏المال پرداخت مى‏شد، قطع كرد و با تعقيبب مداوم آنان، رعب و وحشت شديدى در ميان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف باز داشت نموده و روانه بغداد كردند.(21)


فاجعه خونين سرزمين فخّ‏
اين فشارها، رجال آزاده و دلير بنى هاشم را به ستوده آورده آنها را به مقاومت در برابر يورشهاى پى در پى و خشونت‏آميز حكومت ستمگر عباسى واداشت و در اثر همين بيدادگريها، كم كم، نطفه يك نهضت مقاومت در برابر حكومت عباسى به رهبرى يكى از نوادگان امام حسن مجتبى عليه‏السلام - بنام «حسين صاحب فخ»(22)منعقد گرديد/

البته هنوز اين نهضت شكل نگرفته و موعد آن كه موسم حج بود، فرا نرسيده بود ولى سختگيريهاى طاقت‏فرساى فرماندار وقت مدينه، باعث شد كه آتش اين نهضت زودتر شعله‏ور شود/

فرماندار مدينه كه از مخالفان خاندان پيامبر 6 بود، براى خوش خدمتى به دستگاه خلافت، و گويا به منظور اثبات لياقت خود! هر روز به بهانه‏اى رجال و شخصيتهاى بزرگ هاشمى را اذيت مى‏كرد. از جمله، آنها را مجبور مى‏ساخت هر روز در فرماندارى حاضر شده خود را معرفى نمايند، او به اين هم اكتفا نكرده، آنها را ضامن حضور يكديگر قرار مى‏داد و يكى را به علت غيبت ديگرى، مؤاخذه و بازداشت مى‏نمود!(23)

يك روز «حسين صاحب فخ»و«يحيى بن عبدالله» را به خاطر غيبت يكى از بزرگان بنى هاشم سخت مؤاخذه كرد و به عنوان گروگان بازداشت نمود و همين امر مثل جرقه‏اى كه به انبار باروتى برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشميان گرديده نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ در مدينه شعله‏ور گرديد/

شهيد فخّ كيست؟

چنانكه اشاره شد، رهبرى اين نهضت را «حسين بن على»مشهور به شهيد فخّ، نواده حضرت مجتبى‏، به عهده داشت. او يكى از رجال برجسته، بافضيلت و شهامت، و عاليقدر هاشمى بود. او مردى وراسته و بخشنده و بزرگوار بود و از نظر صفات عالى انسانى، يك چهره معروف و ممتاز به شمار مى‏رفت.(24)

او از پدر ومادر با فضيلت و پاكدامنى كه در پرتو صفات عالى انسانى خود به «زوج صالح» مشهور بودند ، به دنيا آمده و در خانواده فضيلت و تقوى و شهامت پرورش يافته بود/

پدر و دايى و جد و عموى مادرى و عده‏اى ديگر از خويشان و نزديكان او، به وسيله «منصور دوانيقى»به شهادت رسيده بودند و اين خانواده بزرگ كه چندين نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قربانى داده بود، پيوسته در غم و اندوه عميقى فرو رفته بود.(25)

حسين كه در چنين خانواده‏اى پرورش يافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخيمان «منصور» فراموش نمى‏كرد و يادآورى شهادت آنان روح پرشور و دلير او را كه لبريز از احساسات ضد عباسى بود، سخت آزرده مى‏ساخت، ولى به علت نامساعد بودن اوضاع و شرائط، ناگزير از سكوت درد آلودى بود/

او كه قبلاً احساساتش جريحه‏دار شده بود، بيدادگريهاى هادى عباسى و مخصوصاً حاكم مدينه، كاسه صبرش را لبريز نموده او را به سوى قيام بر ضدّ حكومت هادى پيش برد/

شكست نهضت‏

به محض آنكه حسين قيام كرد، عده زيادى از هاشيمان و مردم مدينه با او بيعت كرده با نيروهاى هادى به نبرد پرداختند و پس از آنكه طرفداران هادى را مجبور به عقب‏نشينى كردند، به فاصله چند روز، تجهيز قوانموده به سوى مكه حركت كردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ايام حج، شهر مكه را پايگاه قرار داده دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدينه و حركت اين عده به سوى مكه، به اطلاع هادى رسيد. هادى سپاهى را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمين «فخ» دو سپاه به هم رسيدند و جنگ سختى در گرفت. در جريان جنگ، حسين وعده‏اى ديگر از رجال و بزرگان هاشمى به شهادت رسيدند و بقيه سپاه او پراكنده شدند و

عده‏اى نيز اسير شده پس از انتقال به بغداد، به قتل رسيدند/

مزدوران حكومت هادى به كشتن آنان اكتفا نكرده از دفن اجساد آنان خوددارى نمودند و سرهايشان را از تن جدا كرده ناجوانمردانه براى هادى عباسى به بغداد فرستادند كه به گفته بعضى از مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود.(26)

شكست نهضت شهيد فخ فاجعه بسيار تلخ و دردآلودى بود كه دل همه شيعيان و مخصوصاً خاندان پيامبر 6 را سخت به دردآورد و خاطره فاجعه جانگداز كربلا را در خاطرها زنده كرد/

اين فاجعه به قدرى دلخراش و فجيع بود كه سالها بعد، امام جواد مى‏فرمود: پس از فاجعه كربلا هيچ فاجعه‏اى براى ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است.(27)


پيشواى هفتم، و شهيد فخّ‏
اين حادثه بى‏ارتباط با روش پيشواى هفتم نبود، زيرا نه تنها آن حضرت از آغاز تا نضج و تشكيل نهضت از آن اطلاع داشت، بلكه با حسين شهيد فخ در تماس و ارتباط بود. گرچه پيشواى هفتم شكست نهضت را پيش بينى مى‏كرد، ليكن هنگامى كه احساس كرد حسين در تصميم خود استوار است، به او فرمود:

«گرچه تو شهيد خواهى شد، ولى باز در جهاد و پيكار كوشا باش، اين گروه، مردمى پليد و بدكارند كه اظهار ايمان مى‏كنند ولى در باطن ايمان و اعتقادى ندارند، من در اين راه اجر و پاداش شما را از خداى بزرگ مى‏خواهم».(28)

از طرف ديگر هادى عباسى كه مى‏دانست پيشواى هفتم بزرگترين شخصيت خاندان پيامبر است و سادات و بنى هاشم از روش او الهام مى‏گيرند، پس از حادثه فخ، سخت خشمگين شد، زيرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتى رهبرى اين عمليات را آن حضرت به عهده داشته است، به همين جهت امام هفتم را تهديد به قتل كرده گفت:

«به خدا سوگند، حسين (صاحب فخ)، به دستور موسى بن جعفر بر ضد من قيام كرده و از او پيروى نموده است، زيرا امام و پيشواى اين خاندان كسى جز موسى بن جعفر نيست. خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم»!!(29)

اين تهديدها گرچه از طرف پيشواى هفتم با خونسردى تلقى شد، لكن در ميان خاندان پيامبر 6 و شيعيان و علاقه‏مندان آن حضرت سخت ايجاد وحشت كرد، ولى پيش از آنكه هادى موفق به اجراى مقاصد پليد خود گردد، طومار عمرش درهم پيچيده شد و خبر مرگش موجى از شادى و سرور در مدينه برانگيخت!


3- هارون‏الرشيد
زمامداران اموى و عباسى، كه چندين قرن به نام اسلام بر جامعه اسلامى حكومت كردند، براى استوار ساختن پايه‏هاى حكومت خود و به منظور تسلط بيشتر بر مردم، در پى كسب نفوذ معنوى در دلها، و جلب اعتماد و احترام مردم بودند تا مسلمانان، زمامدارى آنان را از جان و دل پذيرفته، اطاعت از آنان را وظيفه واجب دينى خود بدانند! و از آنجا كه اعتقاد قلبى چيزى نيست كه بازور و قدرت به وجود آيد يا با زور از بين برود، ناگزير از راه عوام فريبى وارد شده با نقشه‏هاى مزورانه براى كسب نفوذ معنوى تلاش مى‏كردند/

البته در اين زمينه عباسيان برحسب ظاهر، برگ برنده‏اى در دست داشتند كه امويان فاقد آن بودند و آن عبارت از خويشاوندى و قرابت با خاندان پيامبر اسلام 6 بودند/

بنى‏عباس كه از نسل عموى پيامبر اسلام 6 (عباس بن عبدالمطلب) بودند، از انتساب خود به خاندان رسالت بهره‏بردارى تبليغاتى نموده خود را وارث خلافت معرفى مى‏كردند.(30)

لكن با اين حال، حربه تبليغاتى آنان در برابر پيشوايان بزرگ شيعه كند بود، زيرا اولاً در موضوع خلافت، مسئله وراثت مطرح نيست، بلكه آنچه مهم است شايستگى و عظمت و پاكى خود رهبر و پيشوا است/

ثانياً بر فرض اينكه وارثت در اين مسئله دخيل باشد، باز فرزندان اميرمؤمنان - عليه‏السلام - بر ديگران مقدم بودند، زيرا قرابت نزديكترى با پيامبر 6 داشتند/

پيشوايان بزرگ شيعه، كه هم شايستگى شخصى و هم انتساب نزديك به پيامبر 6 داشتند، همواره مورد احترام و توجه مردم بودند و باتمام تلاشى كه زمامداران اموى و عباسى براى كسب نفوذ معنوى به عمل مى‏آوردند، باز عملاً كفه ترازوى محبوبيت عمومى، به نفع پيشوايان بزرگ دينى سنگينى مى‏كرد/


حكومت بر «دل»ها
اين موضوع در ميان خلفاى عباسى، بيش از همه، در زمان هارون جلوه‏گر بود.هارون كه با آن همه قدرت و توسعه منطقه حكومت، احساس مى‏كرد هنوز دلهاى مردم با پيشواى هفتم «موسى بن جعفر» - عليه‏السلام - است، از اين امر سخت رنج مى‏برد و با تلاشهاى مذبوحانه‏اى در صدد خنثى كردن نفوذ معنوى امام بر مى‏آمد/

براى او قابل تحمل نبود كه هر روز گزارش در يافت كند كه مردم ماليات اسلامى خود را مخفيانه به موسى بن جعفر مى‏پردازند و با اين عمل خود، در واقع حاكميت او را به رسميت شناخته از حكومت عباسى ابراز تنفر مى‏كنند. روى همين اصل بود كه روزى هارون، وقتى كه پيشواى هفتم را كنار «كعبه» ديد به او گفت:

«تو هستى كه مردم پنهانى با تو بيعت كرده تو را به پيشوايى بر مى‏گزينند؟»

امام فرمود: من بر «دل»ها و قلوب مردم حكومت مى‏كنم و تو بر «تن»ها و بدن‏ها!(31)


فرزند پيامبر 6 كيست؟
چنانكه اشاره شد، هارون آشكارا روى انتساب خود به مقام رسالت تكيه نموده در هر فرصتى آن را مطرح مى‏كرد. وى روزى وارد شهر مدينه شد و رهسپار زيارت قبر مطهر پيامبر اسلام 6 گرديد. هنگامى كه به حرم پيامبر 6 رسيد، انبوه جمعيت از قريش و قبائل ديگر در آنجا گرد آمده بودند. هارون رو به قبر پيامبر نموده گفت:

«درود بر تو اى پيامبر خدا! درود بر تو اى پسر عمو!»(32). او در ميان آن جمعيت زياد، نسبت عمو زادگى خود با پيامبر اسلام (ص) را به رخ مردم مى‏كشيد و عمداً به آن افتخار مى‏نمود تا مردم بدانند خليفه پسر عموى پيامبر است!

در اين هنگام پيشواى هفتم كه در آن جمع حاضر بود، از هدف هارون آگاه شده نزديك قبر پيامبر رفت و با صداى بلند گفت: «درود بر تو اى پيامبر خدا! درود بر تو اى پدر!». هارون از اين سخن سخت ناراحت شد، به طورى كه رنگ صورتش تغيير يافت و بى‏اختيار گفت: واقعاً اين افتخار است.(33)

او نه تنها كوشش مى‏كرد انتساب خويش به مقام رسالت را به رخ مردم بكشد، بلكه به وسائلى مى‏خواست پيامبر زادگى اين پيشوايان بزرگ را نيز انكار كند. او روزى به پيشواى هفتم چنين گفت:

«شماچگونه ادعا مى‏كنيد كه فرزند پيامبر هستيد، درحالى كه در حقيقت فرزندان على هستيد، زيرا هركس به جد پدرى خود منسوب مى‏شود نه جد مادرى»! امام كاظم عليه‏السلام - در پاسخ وى آيه‏اى را قرأت نمود كه خداوند ضمن آن مى‏فرمايد: «...و از نژاد ابراهيم، داود و سليمان و ايوب...و (نيز) زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همگى از نيكان و شايستگانند، هدايت نموديم».(34)

آنگاه فرمود: در اين آيه، عيسى از فرزندان پيامبران بزرگ پيشين شمرده شده است در صورتى كه او پدر نداشت و تنها از طريق مادرش مريم نسبت به پيامبران مى‏رساند، بنابراين به حكم آيه، فرزندان دخترى نيز فرزند محسوب مى‏شوند. ما نيز به‏واسطه ماردمان «فاطمه»، فرزند پيامبر محسوب مى‏شويم(35). هارون در برابر اين استدلال متين جز سكوت چاره‏اى نداشت!

در مناظره مشابه و مفصل و مهيجى كه امام هفتم عليه‏السلام - با هارون داشت، در پاسخ سؤال وى كه چرا شما را فرزندان رسول خدا مى‏نامند، نه فرزندان على عليه‏السلام -؟ فرمود:

اگر پيامبر 6 زنده شود و دختر تو را براى خود خواستگارى كند، آيا دختر خود را به پيامبر تزويج مى‏كنى؟

- نه تنها تزويج مى‏كنم، بلكه با اين وصلت به تمام عرب و عجم افتخار كنم!

- ولى اين مطلب در مورد من صادق نيست، نه پيامبر 6 دختر مرا خواستگارى مى‏كند و نه من دخترم را به او تزويج مى‏نمايم/

- چرا؟

- براى اينكه من از نسل او هستم و اين ازدواج حرام است، ولى تو از نسل او نيستى/

- آفرين، كاملاً صحيح است!(36)

اين قصر از آن كيست؟

روزى پيشواى هفتم وارد يكى از كاخهاى بسيار عظيم و باشكوه هارون در بغداد شد. هارون كه مست قدرت و حكومت بود، به قصر خود اشاره كرده با نخوت و تكبر پرسيد:

- اين قصر از آن كيست؟

نظر وى از اين جمله آن بود كه شكوه و قدرت خود را به رخ امام بكشد! حضرت بدون آنكه كوچكترين اهميتى به كاخ پر زرق و برق او بدهد، با كمال صراحت فرمود:

- اين خانه، خانه فاسقان است؛ همان كسانى كه خداوند درباره آنان مى‏فرمايد:

«بزودى كسانى را كه در زمين بناحق كبر مى‏ورزند، و هرگاه آيات الهى را ببينند ايمان نمى‏آورند، و اگر راه رشد و كمال را ببينند آن را در پيش نمى‏گيرند، ولى هرگاه راه گمراهى را ببينند آن را طى مى‏كنند، از (مطالعه و درك) آيات خود منصرف خواهم كرد، زيرا آنان آيات ما را تكذيب نموده از آن غفلت ورزيده‏اند»(37)/

هارون از اين پاسخ، سخت ناراحت شد و در حالى كه خشم خود را بسختى پنهان مى‏كرد، با التهاب پرسيد:

- پس اين خانه از آن كيست؟

امام بى‏درنگ فرمود:

- (اگر حقيقت را مى‏خواهى) اين خانه از آن شيعيان و پيروان ما است، ولى ديگران بازور و قدرت، آن را تصاحب نموده‏اند/

- اگر اين قصر از آنِ شيعيان است، پس چرا صاحب خانه، آن را باز نمى‏ستاند؟

- اين خانه در حال عمران و آبادى از صاحب اصليش گرفته شده است و هر وقت بتواند آن را آباد سازد، پس خواهد گرفت(38)/


هارون؛ مرد چند شخصيتى‏
هر فردى از نظر طرز تفكر و صفات اخلاقى، وضع مشخصى دارد، و خصوصيات اخلاقى و رفتار او، مثل قيافه خاص وى، از يك شخصيت معين حكايت مى‏كند، ولى بعضى از افراد، در اثر نارساييهاى تربيتى يا عوامل ديگر، داراى يك نوع تضاد روحى و ناهماهنگى در شخصيت و زيربناى فكرى هستند. اين افراد، از نظر منش و شخصيت داراى يك شخصيت نيستند، بلكه دو شخصيتى و حتى گاه، چند شخصيتى هستند و به همين دليل اعمال و رفتار متضادى از آنان سر مى‏زند كه گاه موجب شگفت مى‏گردد/

گرچه در بدو نظر، قبول چنين تضادى قدرى دشوار است، ولى با توجه به خصوصيات بشر روشن مى‏گردد كه نه تنها چنين چيزى ممكن است، بلكه بسيارى از افراد گرفتار آن هستند/

امروز در كتب روانشناسى مى‏خوانيم كه «...بشر بسهولت ممكن است دستخوش احساسات دروغين و هوسهاى ناپايدار و آتشين خود گردد. يعنى در عين حساسيت، سخت بى‏عاطفه؛ در عين صداقت، دروغگو؛ و در عين بى‏ريايى و صفا، حتى خويشتن را بفريبد! اينها تضادهايى است كه نه تنها جمع آنها در بشر ممكن است، بلكه از خصوصيات وجود دو بخش «آگاه» و «ناآگاه» روح انسانى است»(39)/

اين گونه افراد، داراى احساسات كاذب و متضاد هستند و به همين جهت رفتارى نامتعادل دارند: در عين «تجمل‏پرستى» و اشرافيت، گاه گرايشهاى «زاهدانه» و صوفيگرانه دارند، نيمى از فضاى فكرى آنان تحت تأثير تعاليم دينى است، و نيم ديگر جولانگاه لذت‏طلبى و ماده‏پرستى. اگر گذارشان به مسجد بيفتد در صف عابدان قرار مى‏گيرند، و هرگاه به ميكده گذر كنند لبى ترمى كنند!از يك سو خشونت را از حد مى‏گذرانند و از سوى ديگر اشك ترحم مى‏ريزند!

تاريخ، نمونه‏هايى از اين افراد چند شخصيتى به خاطر دارد كه يكى از آنان «هارون‏الرشيد» است/

هارون كه در دربار خلافت به دنيا آمده و از كوچكى، با عيش و خوشگذرانى خوگرفته بود، طبعاً كشش نيرومندى به سوى لذت‏طلبى و خوشگذرانى و اشرافيگرى داشت، و از سوى ديگر محيط كشور اسلامى و موقعيت خود وى، ايجاب مى‏كرد كه يك فرد مسلمانان و پايبند به مقررات آيين اسلام باشد، ازينرو، وجود او معجونى از خوب و بد و زشت و زيبا بود/

او خصوصيات عجيب و متضادى داشت كه در كمتر كسى به چشم مى‏خورد. ظلم و عدل، رحم و خشونت، ايمان و كفر، سازگارى و سختگيرى، به طرز عجيبى در وجود او بهم آميخته بود. او از يك سو از ظلم و ستم باك نداشت و خونهاى پاك افراد بى‏گناه، مخصوصاً فرزندان برومند و آزاده پيامبر اسلام 6 را بى‏باكانه مى‏ريخت، و از سوى ديگر هنگامى كه پاى وعظ علما و صاحبدلان مى‏نشست و به ياد روز رستاخيز مى‏افتاد، سخت مى‏گريست!. او هم نماز مى‏خواند و هم به ميگسارى و عيش و طرب مى‏پرداخت. هنگام شنيدن نصايح دانشمندان، از همه زاهدتر و با ايمان‏تر جلوه مى‏كرد، اما وقتى كه بر تخت خلافت مى‏نشست و به رتق و فتق امور كشور مى‏پرداخت از «نرون» و «چنگيز» كمتر نبود!

مورخان مى‏نويسند: روزى هارون به ديدار «فُضَيل بن عياض»، يكى از مردان وارسته و آراسته و آزاده آن روز، رفت. فضيل با سخنان درشت به انتقاد از اعمال نارواى او پرداخت و وى را از عذاب الهى كه در انتظار ستمگران است، بيم داد. هارون وقتى اين نصايح را شنيد به قدرى گريست كه از هوش رفت! و چون به هوش آمد، از فضيل خواست دو باره او را موعظه نمايد. چندين با نصايح فضيل، و به دنبال آن، بيهوشى هارون تكرار گرديد! سپس هارون هزار دينار به او داد تا در موارد لزوم مصرف نمايد/

هارون با اين رفتار، نمونه كاملى از دوگانگى و تضاد شخصيت را نمودار ساخته بود، زيرا گويى از نظر او كافى بود كه از ترس خدا گريه كند و بيهوش شود و بعد هرچه بخواهد بدون واهمه بكند. او دو هزار كنيزك داشت كه سيصد نفر از آنان مخصوص آواز و رقص و خنياگرى بودند(40). نقل مى‏كنند كه وى يك بار به طرب آمده دستور داد سه ميليون درم بر سرحضار مجلس نثار شود!. و بار ديگر كه به طرب آمد، دستور داد تا آوازه‏خوانى را كه او را به طرب آورده بود، فرمانرواى مصر كنند!!(41)

هارون كنيزكى را به يكصد هزار دينار، و كنيزك ديگر را به سى و ششهزار دينار خريدارى كرد، اما دومى را فقط يك شب نگاهداشت و روز ديگر، او را به يكى از درباريان خود بخشيد! حالا علت اين بخشش چه بود، خدا مى‏داند!(42)

بديهى است كه هارون اين ولخرجيها را از بيت‏المال مسلمانان مى‏كرد، زيرا جد او، منصور، هنگام رسيدن به خلافت به اصطلاح در نه آسمان يك ستاره نداشت. بنابراين آن پولها محصول عرق جبين و كَدّ يمين كشاورزان فقير و مردم تنگدست و بينوا بود كه به اين ترتيب خداپسندانه! به مصرف مى‏رسيد(43)؛ اما او با اين همه خيانت به اموال عمومى، اشك تمساح مى‏ريخت! و همچون مردان پاك، خود را پرهيزگار مى‏دانست!


چهره حقيقى هارون‏
«احمد امين» نويسنده معاصر مصرى، پس از آنكه دو علت براى گرايش هارون (و مردم زمان او) به عيش و خوشگذرانى ذكر نموده، اولى را توسعه زندگى و رفاه عمومى در دوره وى، و دومى را نفوذ ايرانيان (كه به گفته وى از قديم گرايش به خوشگذرانى داشتند) در دربار وى معرفى مى‏كند، مى‏نويسد:

علت سوم، مربوط به طرز تربيت و سرشت خود رشيد است. او به عقيده من جوانى داراى احساسات تند بود، ولى نه به طورى كه صد در صد تسليم احساسات خود شود، بلكه در عين حال اراده‏اى قوى داشت. او از نظر فطرت و تربيت، داراى روحيه نظامى بود، و بارها به شرق و غرب لشگركشى كرد، ولى همين تندى احساسات و قدرت اراده و جوشش جوانى، چهره‏هاى گوناگونى به او داده بود:

هنگام شنيدن و عظ، سخت متأثر مى‏شد و صدا به گريه بلند مى‏كرد، هنگام استماع موسيقى چنان به طرب مى‏آمد كه سر از پا نمى‏شناخت. در بزم او وقتى كه «ابراهيم موصلى» آواز مى‏خواند، «بَرْصوما» ساز مى‏نواخت و «زَلْزَل» دف مى‏زد، هارون چنان به طرب مى‏آمد كه با طرز جسارت‏آميزى مى‏گفت:

«اى آدم! اگر امروز مى‏ديدى كه از فرزندان تو، چه كسانى در بزم من شركت دارند، خوشحال مى‏شدى»!(44)

احساسات به اصطلاح دينى در هارون رشد كرد، اما به موازات آن، هوسرانى و علاقه به ساز و آواز و طرب نيز فزونى يافت. در نتيجه، او هم نماز مى‏خواند و هم زياد به موسيقى و شعر و آواز گوش مى‏كرد و به طرب مى‏آمد. احساسات تند او به جهات مختلف متوجه مى‏شد و در هر جهت نيز به حد افراط مى‏رسيد/

هنگامى كه از برامكه خرسند بود، فوق‏العاده به آنان علاقه داشت و آنان را مقرّب دربار قرار داده بود، ولى هنگامى كه مورد غضب وى قرار گرفتند، و حاسدان، احساسات او را بر ضد برامكه تحريك كردند، آنان را محو و نابود ساخت/

او از آواز ابراهيم موصلى سخت لذت مى‏برد و او را مثل علما و قضات، مقرب دربار قرار مى‏داد، ولى هيچ وقت از خود نمى‏پرسيد كه به چه مجوزى بيت‏المال مسلمانان را به جيب اين گونه افراد مى‏ريزد؟

نويسنده كتاب «الأغانى» جمله جالبى دارد كه طى آن، به بهترين وجهى عواطف متضاد و شخصيت غير عادى هارون را ترسيم نموده است:

«هارون هنگام شنيدن وعظ از همه بيشتر اشك مى‏ريخت و در هنگام خشم و تندى، از همه ظالمتر بود»!

ازينرو جاى تعجب نبود كه او يك فرد ديندار جلوه كند، و نماز زياد بخواند، ولى روزى خشمگين گردد و بدون كوچكترين مجوزى، خون بى‏گناهان را بريزد، و روز ديگر چنان به طرب آيد كه از خودبيخود گردد. اينها صفاتى است كه جمع آنها در يك فرد، بسهولت قابل تصور است(45)/

از آنچه گفتيم، چهره حقيقى و ماهيت هارون روشن گرديد. متأسفانه بعضى از مورخان در بررسى روحيه و طرز رفتار و حكومت او (و امثال او) حقايق را كتمان نموده و دانسته يا ندانسته تنها نيمرخ به اصطلاح روشن چهره او را ترسيم نموده‏اند، اما نيمرخ ديگر را وارونه نشان داده‏اند، در حالى كه لازمه يك بررسى تحقيقى و بيطرفانه اين است كه تمام جوانب شخصيت و رفتار فرد مورد بررسى قرار گيرد/


نيرنگهاى هارون و تظاهر او به ديندارى‏
چنانكه در چند صفحه پيش گفتيم با آنكه زمامداران اموى و عباسى در منحرف ساختن حكومت اسلامى از محور اصلى خود، و جبهه‏بندى در برابر خاندان پيامبر، باهم مشترك بودند، ولى اين تفاوت را داشتند كه خلفاى اموى - به استثناى معاويه و يكى دو نفر ديگر - چندان ارتباطى با رجال و دانشمندان دينى نداشتند و در كار آنان زياد مداخله نمى‏كردند، بلكه بيشتر به امور مالى كشور و امثال اينها مى‏پرداختند و علما و دانشمندان اسلامى را غالباً - به حال خود وا مى‏گذاشتند، ازينرو حكومت آنان از وجهه دينى بر خور دار نبود/

ولى هنگامى كه بساط حكومت امويان برچيده شد و عباسيان روى كار آمدند، قضيه برعكس شد:

حكومت رنگ دينى به خود گرفت، كوشش براى بهره‏بردارى از عوامل مذهبى به نفع حكومت آغاز گرديد، و تظاهر به ديندارى و ارتباط و تماس با رجال و دانشمندان اسلامى، مخصوصاً در زمان خلفاى نخستين عباسى، رواج يافت/

علت اين امر آن بود كه عباسيان نمى‏خواستند تنها به عنوان زمامدار سياسى شناخته شوند، بلكه مى‏خواستند در عين زمامدارى، وجهه دينى و رنگ مذهبى نيز به خود بگيرند تا از اين رهگذر، از احترام در افكار عمومى بر خور دار گردند(46)/

نمونه‏هاى زيادى از تظاهر خلفاى عباسى به ديندارى و جلب عواطف مذهبى مردم در دست است كه گوياى كوششهاى مزورانه آنان در جهت كسب وجهه دينى مى‏باشد/

«جرجى زيدان» مى‏نويسد:

«خلفاى عباسى، خلفاى فاطمى مصر، خلفاى اموى اندلس، به علّت برخودارى از رنگ دينى، در برابر بسيارى از مشكلات پايدار شدند. به همين گونه، دوام حكومتهاى غيرعرب مانند حكومت عثمانى كه جنبه دينى يافته بودند، بيش از ساير حكومتها بوده است...»

اينان براى آنكه در نظر مردم عوام محبوبيت پيدا كنند، دائماً مقام خود را بالا برده خود را بنده مقرب درگاه خدا، و حكومت خود را حكومت مبعوث از جانب خدا معرفى مى‏كردند/

«جرجى زيدان» در زمينه نفوذ تبليغات فريبنده خلفا در ميان عوام و ميزان باور مردم به اين سخنان، اضافه مى‏كند:

«...تا آنجا كه (مردم) مى‏گفتند: خلافت عباسيان تا آمدن مسيح از آسمان دوام مى‏آورد و اگر خلافت عباسى منقرض شود، آفتاب غروب مى‏كند! باران نمى‏بارد! و گياه خشك مى‏شود!(مقصود جرجى زيدان البته سنيان است، زيرا شيعيان از ابتدا خلفاى ثلاث و اموى و عباسى و عثمانى و غيره را غاصب خلافت مى‏دانستند و به آنان عقيده نداشتند مترجم)/

خلفاى عباسى هم اين گزافه‏ها را به خود پسنديدند، حتى هارون كه مرد چيز فهمى بود و در زمان او فرهنگ اسلامى ترقى كرده بود، از اين تملّقها خوشش مى‏آمد...و اگر در دوره ترقى و عظمت اسلام، خلفا آن قدر تملق پسند باشند، معلوم است كه در دوره فساد، موهومات جاى حقيقت را مى‏گيرد و متملقان و چاپلوسان پيش مى‏آيند و فرمانروايان و پادشاهان، از حرف، بيش از عمل خشنود مى‏شوند. از آنرو است كه همين چاپلوسان، «متوكل» عباسى را سايه خداوند (اعليحضرت ظل الله) مى‏خواندند و مى‏گفتند: اين سايه رحمت، براى نگهدارى مردم از سوزش گرما از طرف آسمان گسترده شده است! و شاعر دربارى چاپلوس «ابن هانى»، «المعز» فاطمى را چنين مى‏ستايد:

«آنچه تو اراده كنى به وقوع مى‏پيوندد، نه آنچه قضا و قدر اراده كنند، پس فرمان بده و فرمانروايى كن كه «واحد قهار» تو هستى»!!(47) (چه فرمان يزدان چه فرمان شاه!!)

ولى در ميان عباسيان شايد كمتر كسى به اندازه هارون به اين قسمت توجه مى‏كرد و كمتر كسى به اندازه او از اين تظاهرها بهره‏بردارى مى‏نمود/

هارون اصرار عجيبى داشت كه به تمام اعمال و رفتارش رنگ دينى بدهد. او روى تمام جنايتها و عياشيهاى خود سرپوش دينى مى‏گذاشت و همه را با يك سلسله توجيهات، مطابق موازين دينى قلمداد مى‏كرد/

مى‏گويند: او در يكى از سالهاى خلافتش به مكه رفت. در اثناى انجام مراسم حج براى پزشك مسيحى خود، «جبريل بن بختيشوع»، دعاى بسيار مى‏كرد/

بنى هاشم از اين موضوع ناراحت شدند. هارون در برابر اعتراض آنان كه: اين مرد، ذمّى است و مسلمان نيست و دعا در حق او جايز نمى‏باشد، گفت: درست است ولى سلامت و تندرستى من در دست او است، و صلاح مسلمانان در گرو تندرستى من! بنابراين خير و صلاح مسلمانان بر طول عمر و خوشى او بسته است و دعا در حق او اشكالى ندارد!(48)

منطق هارون، منطق عجيبى بود. طبق منطق او تمام مصالح عالى جامعه اسلامى در وجود او خلاصه مى‏شد و همه چيز مى‏بايست فداى حفظ جان او شود، زيرا طبق اين استدلال، او تنها يك زمامدار نبود، بلكه وجود او براى جامعه اسلامى ضرورت حياتى داشت! شايد تصور شود كه توجيه تمام اعمال و رفتار فردى مثل هارون، با منطق دين، كار دشوارى است، ولى او با استخدام و خريدن تنى چند از قضات و فقهاى مزدور و دنياپرست آن روز، راه را براى توجيه اعمال خود، كاملاً هموار كرده بود/


شوراى قضائى!
يكى از نمونه‏هاى بارز فريبكارى و تظاهر هارون به ديندارى، جريان شهادت و قتل «يحيى بن عبدالله» است/

«يحيى بن عبدالله» نواده امام حسن، يكى از بزرگان خاندان هاشمى و چهره ممتاز و برجسته‏اى به شمار مى‏رفت و از ياران خاص امام صادق عليه‏السلام -و مورد توجه آن حضرت بود(49)/

يحيى در جريان قيام «حسين شهيد فخّ» بر ضد حكومت ستمگر عباسى، در سپاه او شركت داشت و از سرداران بزرگ سپاه او محسوب مى‏شد. او پس از شكست و شهادت حسين، با گروهى به «ديلم» رفت و در آنجا به فعاليت پرداخت. مردم آن منطقه به او پيوستند و نيروى قابل توجهى تشكيل دادند/

هارون «فضل بن يحيى برمكى» را به سپاهى به ديلم فرستاد. فضل پس از ورود به ديلم، به دستور هارون باب مراسله را به يحيى باز كرده وعده‏هاى شيرين داد و به و او پيشنهاد امان كرد. يحيى كه بر اثر توطئه‏هاى هارون و فضل نيروهاى طرفدار خود را در حال تفرق و پراكندگى مى‏ديد، ناگزير راضى به قبول امان شد. پس از آنكه هارون امان نامه‏اى به خط خود به او نوشت و گروهى از بزرگان را شاهد قرار داد، يحيى وارد بغداد شد/

هارون ابتدأاً با مهربانى با او رفتار كرد و اموال فراوانى در اختيار او گذاشت، ولى پنهانى نقشه قتل او را كشيد و او را متهم ساخت كه مخفيانه مردم را دور خود جمع كرده در صدد قيام بر ضد او است، امّا چون امان‏نامه مؤكّد و صريحى به او داده بود، قتل او بسهولت مقدور نبود، ازينرو تصميم گرفت براى نقض امان‏نامه، فتوايى از فقها گرفته براى اقدام خود مجوز شرعى! درست كند، لذا دستور داد شورايى مركب از فقهأ و قضات با شركت «محمد بن حسن شيبانى»، «حسن بن زياد لؤلؤى»، و «ابوالبَخْتَرى»(50) تشكيل گردد تا در مورد صحت يا بطلان امان‏نامه رأى بدهند(51)/

همين كه شوارى قضائى تشكيل شد، ابتدأاً «محمد بن حسن» كه دانشمند نسبتاً آزاده‏اى بود و مثل استادش «ابو يوسف» خود را به هارون نفروخته بود(52)، امان نامه را خواند و گفت: امان‏نامه صحيح و مؤكدى است و هيچ راهى براى نقض آن وجود ندارد(53)/

ابوالبخترى آن را گرفت و نگاهى به آن انداخت و گفت: اين امان‏نامه باطل و بى‏ارزش است! يحيى بر ضد خليفه قيام كرده و خون عده‏اى را ريخته است، او را بكشيد، خونش به گردن من! هارون از اين فتوا فوق‏العاده خوشحال شد و گفت: اگر امان‏نامه باطل است، خود، آن را پاره كن، ابوالبخترى آب دهان در آن انداخت و آن را پاره كرد!

هارون يك ميليون و ششصد هزار (درهم) به او انعام داد و او را به سِمَت قضأ منصوب نمود!(54) ولى «محمد بن حسن» را به جرم اين رأى، مدتها از دادن فتوا ممنوع ساخت(55) و به استناد به اصطلاح اين شوراى قضائى! يحيى را به قتل رسانيد(56)/


فتواى مصلحتى!

چنانكه اشاره شد يكى از قضات خود فروخته «قاضى ابو يوسف»بود كه از طرف هارون «قاضى القضات»(57) بود. او هميشه ملازم هارون بود و با قدرت استدلال و نيروى توجيهى عجيب خود، روى اعمال نارواى هارون سرپوش دينى گذاشته با يك سلسله توجيهات، آنها را منطبق با موازين دينى وانمود مى‏كرد. در اينجا به عنوان شاهد، به دو نمونه اشاره مى‏شود:

1- هارون در اوائل خلافت خود، عاشق يكى از كنيزان پدر خود (مهدى) شد. هنگامى كه به او اظهار عشق كرد، كنيز گفت: از اين كار صرفنظر كن، زيرا پدرت با من همبستر شده است(و من زن پدر تو محسوب مى‏شوم).

هارون كه شيفته او شده بود و نمى‏توانست دست از او بر دارد، ابو يوسف را احضار نموده جريان را با او در ميان گذاشت و از او چاره‏جويى كرد/

ابو يوسف با خونسردى پاسخ داد: مگر هر ادعايى كه يك كنيز مى‏كند، بايد پذيرفته شود؟ گوش به حرف او نكن، زيرا او كنيز راستگويى نيست!(58)

(در صورتى كه بر اساس موازين فقه اسلامى در اين گونه موارد، اعتراف خود زن مورد قبول و ملاك عمل است)/


فريب وجدان‏
2- روزى هارون از آشپز مخصوص خود خواست غذايى از گوشت شتر جوان تهيه كند. پس از صرف غذا، «جعفر برمكى» گفت: هرلقمه خليفه از اين غذا چهار صد هزار درهم تمام مى‏شود! وقتى هارون از اين مطلب اظهار تعجب كرد، جعفر برمكى توضيح داد كه چون مدتى پيش، خليفه چنين غذايى خواسته بود و در آن هنگام تهيه نشده بود، از آن تاريخ، هر روز يك شتر جوان براى آبدارخانه دربار خلافت كشته مى‏شود و مجموع بهاى آنها تا كنون، بالغ بر چهار صد هزار درهم است!

هارون كه بيت‏المال مسلمانان را صرف عياشيها و تجمل‏پرستيهاى بى‏حساب خود مى‏نمود و هرگز از آن همه اسراف و ريخت و پاش اموال مسلمانان محروم و زحمتكش خم به ابرو نمى‏آورد، اين بار در نقش يك فرد دلسوز و با وجدان! از شنيدن اين مطلب اظهار ناراحتى كرد و دستور داد به اصطلاح براى جبران اين كار، چندين ميليون (درهم) ميان فقرا به عنوان صدقه تقسيم شود! در حالى كه اين مبلغ نيز از مال شخصى او نبود، بلكه از بيت‏المال مسلمانان بود كه مى‏بايست به طور عادلانه در ميان مسلمانان تقسيم شود و هرگز عنوان صدقه و بخشش خليفه و امثال آن، نمى‏توانست مجوز چنين عملى باشد/

در هرحال، خبر به گوش ابو يوسف رسيد. ابو يوسف كه فلسفه وجودى او در دستگاه هارون، در چنين مواردى جلوه‏گر مى‏شد، طرح جالبى براى توجيه عمل خليفه ريخت و به همين منظور نزد هارون رفت و علت ناراحتى او را پرسيد/

هارون جريان را تعريف كرد. ابو يوسف رو به جعفر نموده پرسيد: آيا گوشت اين شترها تلف مى‏شد يا مردم آن را صرف مى‏كردند؟

جعفر (كه گويا به هدف ابو يوسف پى برده بود) پاسخ داد: مردم مصرف مى‏كردند/

ابو يوسف با خوشحالى صدا كرد: مژده باد بر خليفه كه به ثواب بزرگى رسيده‏اند، زيرا اين همه گوشتى كه در اين مدت تهيه شده به مصرف مسلمانان رسيده و خداوند وسيله انجام چنين صدقه بزرگ را براى خليفه فراهم ساخته است!(59)

آرى گوشت شترهايى كه براى سفره خليفه كشته مى‏شد، و پيش از آنكه گنديده شود، و جلوى سگهاى بغداد بريزند، احياناً به چند نفر گرسنه مى‏دادند، در منطق ابو يوسف صدقه محسوب مى‏شد! و آنچه هارون انجام داده بود، صدقه و عمل نيك بود، نه اسراف و به هدر دادن مال مسلمانان! و خالى كردن بيت‏المال تحت عنوان «صدقه» و بخشيدن روغن ريخته به اين و آن! باتوجه به حقايقى كه گفته شد، ميزان دشوارى كار پيشواى هفتم موسى بن جعفر عليه‏السلام - بخوبى روشن مى‏گردد، زيرا آن حضرت با خليفه فريبكارى مثل هارون مواجه بود كه چهره اصلى خود را در وراى يك سلسله تظاهرها، نيرنگها و رياها پنهان نموده بود و خود را خليفه عادل و با ايمان معرفى مى‏كرد/

پيشواى هفتم براى آنكه اين پرده‏هاى حيله و تظاهر و نيرنگ را پاره نموده ماهيت پليد او را به همه نشان بدهد، ناگزير از تلاش و مبارزه پيگير و تبليغ بى‏امان بود و براستى اگر شخصيت ممتاز و عظمت انكارناپذير پيشواى هفتم نبود، پيروزى در چنين مبارزه‏اى مورد ترديد مى‏نمود/


على بن يقطين؛ كارگزار امام در دربار هارون‏
«على بن يقطين»يكى از شاگردان برجسته و ممتاز پيشواى هفتم بود. على، شخصى پاك و گرانقدر بود و در محضر امام هفتم از موقعيت ويژه‏اى بر خوردار بود. او در جهان تشيع داراى احترام و ارزش فوق‏العاده است(60)/

على در سال 124 در اواخر حكومت بنى اميه در «كوفه» چشم به جهان گشود. پدر او يقطين از طرفداران عمده عباسيان بود، به همين جهت «مروان حمار» (خليفه وقت اموى) مى‏خواست او را دستگير كند، و او متوارى شد/

همسر يقطين در غياب او، درو فرزند خود «على» و «عبيد» را همراه خويش به مدينه برد. پس از سقوط حكومت بنى اميه و روى كار آمدن عباسيان، يقطين به كوفه باز گشت و به «ابوالعباس سفاح» پيوست. همسر او نيز همراه فرزندان به كوفه بر گشت(61)/

بارى على بن يقطين در كوفه پرورش يافت و در جرگه شاگردان پيشواى هفتم قرار گرفت/


مقام علمى على بن يقطين‏
به گواهى دانشمندان علم رجال و مورخان، على از ياران و شاگردان برجسته پيشواى هفتم بوده و از محضر آن حضرت بهره‏ها برده و احاديث فراوانى نقل كرده است ولى از امام صادق عليه‏السلام - جز يك حديث نقل ننموده است(62)/

او، هم داراى شهرت و شخصيت اجتماعى بود و هم يكى از دانشمندان رجال علمى زمان خود به شمار مى‏رفت و تأليفاتى به قرار زير داشت:

1- ماسئل عنه الصادق عليه‏السلام -من الملاحم(63)/

2- مناظرة الشّاك بحضرته(64)/

3- مسائلى كه از محضر امام كاظم عليه‏السالم - فرا گرفته بود(65)/

على بن يقطين با استفاده از مقام و موقعيت اجتماعى و سياسى كه داشت، منشأ خدمات ارزنده‏اى براى شيعه بود و چنانكه خواهيم گفت، پناهگاه استوارى براى شيعيان به شمار مى‏رفت/


وزارت على بن يقطين، چتر حمايتى براى شيعيان‏
در زمان حكومت منصور و هارون، قيامهاى مسلحانه پى در پى و متناوب علويان و بنى هاشم با شكست روبرو گرديد و با شهادت رهبران اين نهضتها و شكست نيروهاى طرفدار آنان، عملاً ثابت شد كه در آن شرائط، هرگونه اقدام حادّ و مسلحانه محكوم به شكست است بايد مبارزه را از طريق ديگرى شروع كرد/

از اين نظر پيشواى هفتم از دست زدن به اقدامات حادّ و تند چشم‏پوشيده بود و تنها به سازندگى افراد، بيدارى افكار، معرفى ماهيت پليد حكومت عباسى و گسترش هرچه بيشتر افكار تشيع در سطوح مختلف جامعه مى‏انديشيد/

براساس همين برنامه بود كه امام با وجود تحريم عمومى همكارى با آن حكومت ستمگر، استثنأاً با اشتغال مناصب مهم به وسيله رجال شايسته و پاك شيعه مخالفت نمى‏كرد، زيرا اين كار از يك سو موجب رخنه آنان در دستگاه حكومت بود، و از سوى ديگر باعث مى‏شد مردم بويژه شيعيان زير چتر حمايت آنان قرار گيرند/

به قدرت رسيدن على بن يقطين در دستگاه حكومت هارون نيز جزئى از اين برنامه بود. على برخلاف پدرش، كه از طرفداران بنى عباس بود و اعتقادى به مسئله امامت (رهبرى امت از ديدگاه تشيع) نداشت، از شيعيان آگاه و استوار، و بينش او بينش يك شيعه راستين بود(66). به طورى كه مسئله «انتظار»، يعنى اميد به ظهور حكومت «حق» و «عدل» كه لازمه آن «نفى» مشروعيّت حكومت ستمگر موجود بود، پايگاه فكرى او را تشكيل مى‏داد.اين معنا از گفتگوهايى كه روزى ميان او و پدرش رخ داد، بخوبى روشن مى‏گردد. روزى يقطين به پسرش گفت: چگونه آنچه پيشوايان شما درباره ما (بنى عباس) پيشگويى كرده‏اند، همه عملى شد، ولى آنچه درباره شما (شيعيان و پيروزى حكومت موعود شما) گفته شده عملى نگرديده است؟

على پاسخ داد: آنچه درباره شما و ما گفته شده، از منبع واحدى است، منتها چون حكومت شما در زمان حاضر است، از اين جهت درباره شما با روشنى و بدون ابهام پيشگويى شده است و ديديد كه درست از آب درآمد، ولى چون هنوز وقت حكومت موعود ما نرسيده است، ما اميد و آرزوى آن را داريم، و اگر پيشوايان ما مى‏گفتند: حكومت خاندان پيامبر 6 مثلاً پس از دويست يا سيصد سال خواهد بود، چه بسا دلها (به واسطه طولانى بودن اين مدت) سخت مى‏گرديد و از ايمان مردم نسبت به آن كاسته مى‏شد ولى (براى اينكه اميد مردم استوار گردد) پيشوايان ما (وقت آن را تعيين نكرده) گفتند: به همين زودى خواهد رسيد و از اين رهگذر مردم را اميدوار ساخته فرج و ظهور امام را نزديك معرفى نمودند(67)/

باتوجه به اين سوابق، اهميت به قدرت رسيدن على بن يقطين در دستگاه حكومت هارون بخوبى روشن مى‏گردد/


موافقت مشروط امام‏
على بن يقطين با موافقت امام كاظم عليه‏السلام - وزارت هارون را پذيرفت(68). بعدها نيز چندين بارخواست استعفا نمايد، ولى امام او را از اين تصميم منصرف كرد(69)/

هدف امام از تشويق على به تصدى اين منصب، حفظ جان و مال و حقوق شيعيان و كمك به نهضت سرّى آنان بود. امام كاظم عليه‏السلام - به وى فرمود: يك چيز را تضمين كن تا سه چيز را براى تو تضمين كنم، على پرسيد: آنها كدامند؟

امام فرمود: سه چيزى كه براى تو تضمين مى‏كنم اين است كه: 1- هرگز با شمشير (و به دست دشمن) كشته نشوى/

2- هرگز تهيدست نگردى/

3- هيچوقت زندانى نشوى/

و اما آنچه تو بايد تضمن كنى اين است كه هر وقت يكى از شيعيان ما به تو مراجعه كرد، هر كارى و نيازى داشته باشد، انجام بدهى و براى او عزت و احترام قائل شوى/

پسر يقطين قبول كرد، امام نيز شرائط بالا را تضمين نمود(70)/

امام ضمن اين گفتگوها فرمود: مقام تو، مايه عزت برادران (شيعه)تو است، و اميد است خداوند به وسيله تو شكستگيها را جبران و آتش فتنه مخالفان را خاموش سازد/

بارى على بن يقطين به پيمان خود وفادار بود و در تمام مدتى كه عهده‏دار اين سمت بود دژى استوار و پناهگاهى مطمئن براى شيعيان به شمار مى‏رفت و در آن شرائط دشوار، در تأمين اعتبارات لازم براى حفظ حيات و استقلال شيعيان، نقشى مؤثر ايفا مى‏كرد/


يك مأموريت سرّى خطرناك‏
على بن يقطين به طور سرّى «خمس» اموال خود را به حضور پيشواى هفتم مى‏فرستاد و گاهى در شرائط باريك و خطرناك، اموالى براى آن حضرت مى‏فرستاد. دو نفر از ياران او نقل مى‏كنند كه روزى على بن يقطين ما را احضار كرد و اموال و نامه‏هايى به ما داد و گفت: دو مركب سوارى بخريد و از بيراهه برويد و اين اموال و نامه‏ها را به امام ابى الحسن عليه‏السلام -(حضرت كاظم) برسانيد، به طورى كه كسى از وضع شما آگاه نشود/

اين دو نفر مى‏گويند: به كوفه آمديم و مركب سوارى خريديم و توشه راه تهيه نموديم و از بيراهه حركت كرديم تا آنكه به سرزمين «بطنُ الرّمَه» رسيديم و چهارپايان را بستيم و براى آنها علوفه گذاشتيم و براى صرف غذا نشستيم. در اين هنگام سواره‏اى همراه شخصى ديگر، نمايان گرديد. وقتى نزديك شد، ديديم امام كاظم - عليه‏السلام - است! از جا برخاسته سلام كرديم و اموال و نامه‏ها را تحويل داديم، در اين هنگام امام نامه‏هايى را بيرون آورد و به ما داد و فرمود: اينها جواب نامه‏هاى شما است/

گفتيم: غذا و توشه ما تمام شده است، اگر اجازه فرماييد به مدينه برويم تا هم پيامبر را زيارت كنيم و هم توشه تهيه نماييم/

فرمود: آنچه از توشه شما باقى مانده بياوريد، توشه را بيرون آورديم، آن را با دست زير و رو كرد و فرمود: اين شما را تا كوفه مى‏رساند/

امام رفتن ما را به مدينه صلاح تشخيص نداد و فرمود: شما (در واقع) پيامبر را ديديد، اينك در پناه خدا بر گرديد(71)/


تقويت بنيه اقتصادى شيعيان‏
بى‏شك هر جمعيت و گروهى كه هدف مشتركى دارند، براى سازماندهى و شكل‏بندى نيروهاى خود، جهت پيشبرد هدفهاى مشترك، نياز به منابع مالى دارند، چه، در صورت قطع عوايد مالى، هرگونه فعاليت و جنبشى فلج مى‏گردد. شيعيان نيز براساس اين اصل كلى، براى ادامه حيات و تعقيب آرمانهاى مقدس خود، همواره نيازمند پشتوانه مالى بودند، ولى در ادوار مختلف تاريخ بويژه نيروهاى مبارز آنان همواره در فشار اقتصادى به سرمى‏بردند و حكومتهاى وقت، به منظور تضعيف نيروهاى آنان، غالباً آنان را از راههاى گوناگون در فشار اقتصادى قرار مى‏دانند/

در اين زمينه علاوه بر گرفتن «فدك» از فاطمه زهرا سلام اللّه عليها كه انگيزه سياسى داشت و هدف از آن تضعيف اقتصادى موضع اميرمؤمنان عليه‏السلام - و بنى هاشم بود، نمونه‏هاى فراوانى در تاريخ اسلام به چشم مى‏خورد كه يكى از آنها روش معاويه در قبال شيعيان بويژه بنى هاشم، بود. يكى از تاكتيكهايى كه معاويه به منظور اخذ بيعت از «حسين بن على عليه‏السلام -»براى وليعهدى يزيد، به آن متوسل شد، خوددارى وى از پرداخت هرگونه عطيه به بنى هاشم از بيت‏المال در جريان سفر وى به مدينه بود تا بدين وسيله او را زير فشار گذاشته وادار به بيعت كند(72)/

نمونه ديگر، فشار اقتصادى «ابو جعفر منصور» (دومين خليفه عباسى) بود منصور برنامه سياه تحميل گرسنگى و فلجسازى اقتصادى را در سطح وسيع و گسترده‏اى به اجرا گذاشت و هدف او اين بود كه مردم، نيازمند و گرسنه و متكى به او باشند و هميشه در فكر سير كردن شكم خود بوده مجال انديشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند. او روزى در حضور جمعى از خواص درباريان بالحن زننده‏اى انگيزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنين بيان كرد:«عربهاى چادر نشين در ضرب‏المثل خود، خوب گفته‏اند كه: سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بيايد»(73)!!

در اين فشار اقتصادى سهم شيعيان و علويان بيش از همه بود، زيرا آنان هميشه پيشگام و پيشاهنگ مبارزه با خلفاى ستمگر بودند/

بارى دوران خلافت هارون نيز از اين برنامه كلى مستثنا نبود، زيرا او با قبضه بيت‏المال مسلمانان و صرف آن در راه هوسرانيها و بوالهوسيها و تجمل‏پرستيهاى خود و اطرافيانش، شيعيان را از حقوق مشروع خود محروم كرده بود و از اين راه نيروهاى آنان را تضعيف مى‏كرد/

على‏بن‏يقطين، يار وفادار و صميمى پيشواى هفتم كه بر رغم كارشكنيهاى مخالفان شيعه، اعتماد هارون را جلب نموده و وزارت او را در كشور پهناور اسلامى به عهده گرفته بود، به اين مطلب بخوبى توجه داشت، و با استفاده از تمام امكانات، از هر كوششى در حمايت و پشتيبانى از شيعيان دريغ نمى‏ورزيد؛ مخصوصاً در تقويت بنيه مالى شيعيان و رساندن «خمس» اموال خود (كه جمعاً مبلغ قابل توجهى را تشكيل مى‏داد و گاهى بالغ بر صد تا سيصد هزار درهم مى‏شد)(74)به پيشواى هفتم كوشش مى‏كرد و مى‏دانيم كه خمس، در واقع پشتوانه مالى حكومت اسلامى است/

پسر على بن يقطين مى‏گويد: امام كاظم عليه‏السلام - هرچيزى لازم داشت يا هر كار مهمى كه پيش مى‏آمد، به پدرم نامه مى‏نوشت كه فلان چيز را براى من خريدارى كن يا فلان كار را انجام بده ولى اين كار را به وسيله «هشام بن حكم» انجام بده، و قيد همكارى هشام، فقط در موارد مهم و حساس بود(75)/

در سفرى كه امام كاظم عليه‏السلام - به عراق نمود، على از وضع خود به امام شكوه نموده گفت: آيا وضع و حال مرا مى‏بينيد (كه در چه دستگاهى قرار گرفته و با چه مردمى سر و كار دارم؟) امام فرمود: خداوند مردان محبوبى در ميان ستمگران دارد كه به وسيله آنان از بندگان خوب خود حمايت مى‏كند و تو از آن مردان محبوب خدايى(76)/

بار ديگر كه على، در مورد همكارى با بنى عباس، از پيشواى هفتم عليه‏السلام - كسب تكليف نمود، امام فرمود: اگر ناگزيرى اين كار را انجام بدهى مواظب اموال شيعيان باش/

على‏بن‏يقطين فرمان امام را پذيرفت، و روى همين اصل، ماليات دولتى را برحسب ظاهر از شيعيان وصول مى‏كرد، ولى مخفيانه به آنان مسترد مى‏نمود(77)و علت آن اين بود كه حكومت هارون يك حكومت اسلامى نبود كه رعايت مقررات آن بر مسلمانان واجب باشد. حكومت و ولايت از طرف خدا از آن موسى بن جعفر عليه‏السلام - بود كه پسر يقطين به دستور او امول شيعيان را مسترد مى‏كرد/


نُوّاب حجّ‏
يكى از افتخارات على‏بن‏يقطين در تاريخ، اين است كه همه ساله عده‏اى را به نيابت از طرف خود، به زيارت‏خانه خدا مى‏فرستاد و به هركدام ده تا بيست هزار درهم مى‏پرداخت(78).تعداد اين عده در سال بالغ بر 150 نفر و گاهى بالغ بر 250 و يا 300 نفر مى‏شد(79)/

اين عمل، باتوجه به اهميت و فضيلت خاص عمل حج در آيين اسلام، بى شك نمودار ايمان و پارسايى ويژه على‏بن‏يقطين به شمار مى‏رود، ولى با در نظر گرفتن تعداد قابل توجه اين عده، و نيز با نگرش به مبالغ هنگفتى كه على به آنان مى‏پرداخته، مسئله، عمق بيشترى پيدا مى‏كند/

اگر از گروه نايبان حج و مبلغى كه به آنها پرداخت مى‏شد، ميانگين بگيريم و مثلاً تعداد آنان را 200 نفر در سال، و مبلغ پرداختى را ده هزار درهم بگيريم، جمعاً مبلغى در حدود دو ميليون درهم را تشكيل مى‏دهد/

از طرف ديگر، اين مبلغ كه هر سال پرداخت مى‏شد، مسلماً گوشه‏اى از مخارج ساليانه على بن يقطين و از مازاد هزينه‏هاى جارى و باقيمانده پرداخت حقوق مالى مثل زكات و خمس و ساير صدقات مستحبى و بخششها و امثال اينها بوده است/

با اين حساب تقريبى، جمع عوايد على بن يقطين چه مقدار مى‏بايست باشد تا كفاف اين مبالغ را بدهد؟

در ميان دانشمندان شيعه ظاهراً «مرحوم شيخ بهائى» نخستين كسى است كه به اين مسئله توجه پيدا كرده است. او نكته لطيف اين مطلب را چنين بيان مى‏كند: گمان مى‏كنم امام كاظم عليه‏السلام - اجازه تصرف در خراج و بيت‏المال مسلمانان رابه على بن يقطين داده بود و على از اين اموال، به عنوان اجرت حج، به شيعيان مى‏پرداخت تا بهانه‏اى براى ايراد و اعتراض به دست مخالفان ندهد(80). بنابراين عمل اعزام نواب حج، در واقع يك برنامه حساب شده و منظم بود و على، زير پوشش اين كار، بنيه اقتصادى شيعيان را تقويت مى‏نمود/

مؤيد اين مطلب اين است كه در ميان نواب حج، شخصيتهاى بزرگى مثل «عبدالرحمن بن حجاج» و «عبدالله بن يحيى كاهلى»(81)به چشم مى‏خوردند كه از ياران خاص و مورد علاقه امام بودند و طبعاً مطرود دستگاه حكومت و محروم ازمزايا!(82)

نكته ديگرى كه در اين برنامه على بن يقطين به نظر مى‏رسد، شركت دادن شيعيان بخصوص بزرگان آنان، در كنگره بزرگ حج بود تا از اين رهگذر به معرفى چهره شيعه و بحث و مناظره با فرقه‏هاى ديگر بپردازند و يك موج فرهنگى شيعى به وجود آورند/


اين لباس را نگهدار!
على بن يقطين در پرتو اين خدمات، همواره مورد تأييد و حمايت بى‏دريغ امام كاظم عليه‏السلام - بود و چندين بار در اثر تدبير امام از خطر قطعى رهايى يافت كه يكى از آنها چنين بوده است:

يك سال هارون تعدادى لباس به عنوان خلعت به على بخشيد كه در ميان آنها يك لباس خز مشكى رنگ زربفت از نوع لباس ويژه خلفا به چشم مى‏خورد. على اكثر آن لباسها را كه لباس گرانقيمت زربفت نيز جز آنها بود، به امام كاظم عليه‏السلام - اهدا كرد و همراه لباسها اموالى را نيز كه قبلاً طبق معمول به عنوان «خمس»آماده كرده بود، به محضر امام فرستاد/

حضرت همه اموال و لباسها را پذيرفت، ولى آن يك لباس مخصوص را پس فرستاد، و طى نامه‏اى نوشت: اين لباس را نگهدار و از دست مده، زيرا در حادثه‏اى كه برايت پيش مى‏آيد به دردت مى‏خورد/

على‏بن‏يقطين از راز رد آن لباس آگاه نشد، ولى آن را حفظ كرد. اتفاقاً روزى وى يكى از خدمتگزاران خاص خود را به علت كوتاهى در انجام وظيفه، تنبيه و از كار بركنار كرد. آن شخص كه از ارتباط على با امام كاظم عليه‏السلام -و اموال و هدايايى كه او براى حضرت مى‏فرستاد، آگاهى داشت، از على نزد هارون سعايت كرد و گفت: او معتقد به امامت موسى بن جعفر است و هرساله خمس اموال خود را براى او مى‏فرستد/

آنگاه داستان لباسها را گواه آورد و گفت: لباس مخصوصى را كه خليفه در فلان تاريخ به او اهدا كرده بود، به موسى بن جعفر داده است. هارون از شنيدن اين خبر سخت خشمگين شد و گفت: حقيقت جريان را بايد به دست بياورم و اگر ادعاى تو راست باشد خون او را خواهم ريخت. آنگاه بلافاصله على را احضار كرد و از آن لباس پرسش نمود. وى گفت: آن را در يك بقچه گذاشته‏ام و اكنون محفوظ است/

هارون گفت: فوراً آن را بياور!

پسر يقطين فورا يكى از خدمتگزاران خود را فرستاد و گفت: به فلان اطاق خانه ما برو و كليد آن را از صندوقدار بگير و در اطاق را باز كن و سپس در فلان صندوق را باز كن و بقچه‏اى را كه در داخل آن است با همان مهرى كه دارد به اينجا بياور/

طولى نكشيد كه غلام، لباس را به همان شكل كه قبلاً مهر شده بود آورد و در برابر هارون نهاد. هارون دستور داد مهر آن را بشكنند و سرآن را باز كنند. وقتى كه بقچه را باز كردند ديد همان لباس است كه عيناً تا شده باقى مانده است!

خشم هارون فرو نشست و به على گفت: بعد از اين هرگز سخن هيچ سعايت كننده‏اى را درباره تو باور نخواهم كرد، و آنگاه دستور داد جايزه ارزنده‏اى به او دادند و شخص سعايت كننده را سخت تنبيه كردند!(83)


آرمان تشكيل حكومت اسلامى‏
هارون مى‏دانست كه موسى بن جعفر عليه‏السلام - و پيروانش، وى را غاصب خلافت پيامبر و زمامدار ستمگرى مى‏دانند كه بازور و قدرت سرنوشت مسلمانان را در دست گرفته است، و اگر روزى قدرت رزم با او را به دست آوردند، در نابودى حكومت او لحظه‏اى درنگ نخواهند كرد. گفتگوى زير كه ميان پيشواى هفتم و هارون رخ داده بخوبى از اهداف عالى امام در زمينه تشكيل حكومت اسلامى، و نيز از نيات پليد هارون پرده بر مى‏دارد/

روزى هارون (شايد به منظور آزمايش و كسب آگاهى از آرمان پيشواى هفتم) به آن حضرت اعلام كرد كه حاضر است «فدك» را به او برگرداند. امام فرمود:

در صورتى حاضرم فدك را تحويل بگيرم كه آن را با تمام حدود و مرزهايش پس بدهى!

هارون پرسيد: حدود و مرزهاى آن كدام است؟

امام فرمود: اگر حدود آن را بگويم هرگز پس نخواهى داد/

هارون اصرار كرد و سوگند ياد نمود كه اين كار را انجام خواهد داد. امام‏

حدود آن را چنين تعيين فرمود:

حد اولش، عدن؛

حد دومش، سمرقند؛

حد سومش، آفريقا؛

و حد چهارم آن نيز مناطق ارمنيه و بحر خزر است/

هارون كه با شنيدن هر يك از اين حدود، تغيير رنگ مى‏داد و بشدت ناراحت مى‏شد، با شنيدن حدود چهارگانه، نتوانست خود را كنترل كند و با خشم و ناراحتى گفت: با اين ترتيب چيزى براى ما باقى نمى‏ماند!

امام فرمود: مى‏دانستم كه نخواهى پذيرفت و به همين دليل از گفتن آن امتناع داشتم!(84)

امام با اين پاسخ مى‏خواست به هارون بگويد: فدك رمزى از مجموع قلمرو حكومت اسلامى است، و اصحاب سقيفه كه فدك را از دختر و داماد پيامبر عليهما السلام - گرفتند، اين كار آنان در حقيقت جلوه‏اى از مصادره حق حاكميت اهل بيت عصمت و طهارت سلام‏اللّه عليهم اجمعين - بود، بنابراين اگر قرار باشد حق ما را به ما برگردانى، بايد همه قلمرو حكومت اسلامى را در اختيار ما بگذارى/

اين گفتگو، هدفهاى بزرگ امام را بخوبى نشان مى‏دهد/


جمع‏آورى بيت‏المال‏
از طرف ديگر، گرچه حكومت و قدرت ظاهرى در دست هارون بود، اما حكومت او فقط بر «تن»ها بود و در «دل»هاى مردم جا نداشت، اما حكومت بر «دل»ها و «قلب»ها از آن پيشواى هفتم بود و در پرتو محبوبيت گسترده آن حضرت در افكار عمومى، مسلمانان مبارز و روشن‏بين، خمس اموال خود، و ديگر اموال متعلق به بيت‏المال را به محضر آن حضرت مى‏فرستادند و اين معنا بر هارون پوشيده نبود، زيرا او از طريق جاسوسان خويش گزارشهايى دريافت مى‏كرد مبنى بر اينكه از چهار گوشه كشور پهناور اسلامى، اموال و وجوه اسلامى به سوى امام موسى بن جعفر سرازير مى‏گردد، به طورى كه از صندوق بيت‏المال تشكيل داده است(85)/


زندگينامه امام هفتم امام موسي كاظم (ع) 2

نام امام هفتم ما , موسى و لقب آن حضرت كاظم ( ع ) كنيه آن امام ابوالحسن و ابوابراهيم است .

شيعيان و دوستداران لقب باب الحوائج به آن حضرت داده اند .

تولد امام موسى كاظم ( ع ) روز يكشنبه هفتم ماه صفر سال 128 هجرى در ابواء اتفاق افتاد .

دوران امامت امام هفتم حضرت موسى بن جعفر ( ع )مقارن بود با سالهاى آخر خلافت منصور عباسى و در دوره خلافت هادى و سيزده سال از دوران خلافت هارون كه سختترين دوران عمر آن حضرت به شمار است .

امام موسى كاظم ( ع ) از حدود 21 سالگى بر اثر وصيت پدر بزرگوار و امرخداوند متعال به مقام بلند امامت رسيد , و زمان امامت آن حضرت سى و پنج سال و اندكى بود و مدت امامت آن حضرت از همه ائمه بيشتر بوده است , البته غيراز حضرت ولى عصر ( عج ) .

صفات ظاهرى و باطنى و اخلاق آن حضرت
حضرت كاظم ( ع ) داراى قامتى معتدل بود .

صورتش نورانى و گندمگون و رنگ مويش سياه و انبوه بود .

بدن شريفش از زيادى عبادت ضعيف شد , ولى همچنان روحى قوى و قلبى تابناك داشت .

امام كاظم به تصديق همه مورخان , به زهد و عبادت بسيار معروف بوده است .

موسى بن جعفر از عبادت و سختكوشى به عبد صالح معروف و درسخاوت و بخشندگى مانند نياكان بزرگوار خود بود .

بدرههاى ( كيسههاى ) سيصددينارى و چهارصد دينارى و دو هزار دينارى ميآورد و بر ناتوانان و نيازمندان تقسيم ميكرد .

از حضرت موسى كاظم روايت شده است كه فرمود : پدرم ( امام صادق - ع - ) پيوسته من را به سخاوت داشتن و كرم كردم سفارش ميكرد .

امام ( ع ) با آن كرم و بزرگوارى و بخشندگى خود لباس خشن بر تن ميكرد ,چنانكه نقل كردهاند : امام بسيار خشن پوش و روستايى لباس بود و اين خودنشان ديگرى است از بلندى روح و صفاى باطن و بياعتنايى آن امام به زرق و برقهاى گول زننده دنيا .

امام موسى كاظم ( ع ) نسبت به زن و فرزندان و زيردستان بسيار با عاطفه ومهربان بود .

هميشه در انديشه فقرا و بيچارگان بود , و پنهان و آشكار به آنهاكمك ميكرد .

برخى از فقراى مدينه او را شناخته بودند اما بعضى - پس از تبعيدحضرت از مدينه به بغداد - به كرم و بزرگواريش پى بردند و آن وجود عزيز راشناختند .

امام كاظم ( ع ) به تلاوت قرآن مجيد انس زيادى داشت .

قرآن را باصدايى حزين و خوش تلاوت ميكرد .

آن چنان كه مردم در اطراف خانه آن حضرت گردميآمدند و از روى شوق و رقت گريه ميكردند .

بدخواهانى بودند كه آن حضرت واجداد گراميش را - روى در روى - بد ميگفتند و سخنانى دور از ادب به زبان ميراندند , ولى آن حضرت با بردبارى و شكيبايى با آنها روبرو ميشد , و حتى گاهى با احسان آنها را به صلاح ميآورد , و تنبيه ميفرمود .

تاريخ , برخى از اين صحنهها را در خود نگهداشته است .

لقب كاظم از همين جا پيدا شد .

كاظم يعنى : نگهدارنده و فروخورنده خشم .

اين رفتار در برابر كسى يا كسانى بوده كه از راه جهالت و نادانى يا به تحريك دشمنان به اين كارهاى زشت و دور از ادب دست ميزدند .

رفتار حكيمانه و صبورانه آن حضرت ( ع ) كم كم , بر آنان حقانيت خاندان عصمت و اهل بيت ( ع ) را روشن ميساخت , اما آنجا كه پاى گفتن كلمه حق - در برابر سلطان و خليفه ستمگرى - پيش ميآمد , امام كاظم ( ع ) ميفرمود : قل الحق و لو كان فيه هلاكك يعنى : حق را بگو اگرچه آن حقگويى موجب هلاك تو باشد .

ارزش والاى حق به اندازهاى است كه بايد افراد در مقابل حفظ آن نابود شوند .

در فروتنى - مانند صفات شايسته ديگر خود - نمونه بود .

با فقرامينشست و از بينوايان دلجويى ميكرد .

بنده را با آزاد مساوى ميدانست وميفرمود همه , فرزندان آدم و آفريدههاى خداييم .

از ابوحنيفه نقل شده است كه گفت : او را در كودكى ديدم و از اوپرسشهايى كردم چنان پاسخ داد كه گويى از سرچشمه ولايت سيراب شده است .

براستى امام موسى بن جعفر ( ع ) فقيهى دانا و توانا و متكلمى مقتدر و زبردست بود .

محمد بن نعمان نيز ميگويد : موسى بن جعفر را دريايى بيپايان ديدم كه ميجوشيدو ميخروشيد و بذرهاى دانش به هر سو ميپراكند .

امام ( ع ) در سنگر تعليم حقايق و مبارزه
نشر فقه جعفرى و اخلاق و تفسير و كلام كه از زمان حضرت صادق ( ع ) و پيش از آن در زمان امام محمد باقر ( ع ) آغاز و عملى شده بود , در زمان حضرت امام موسى كاظم ( ع ) نيز به پيروى از سيره نياكان بزرگوارش همچنان ادامه داشت ,تا مردم بيش از پيش به خط مستقيم امامت و حقايق مكتب جعفرى آشنا گردند , واين مشعل فروزان را از وراى اعصار و قرون به آيندگان برسانند .

خلفاى عباسى بنا به روش ستمگرانه و زيادهروى در عيش و عشرت , هميشه درصدد نابودى بنى هاشم بودند تا اولاد على ( ع ) را با داشتن علم و سيادت ازصحنه سياست و تعليم و ارشاد كنار زنند , و دست آنها را از كارهاى كشور اسلامى كوتاه نمايند .

اينان براى اجراء اين مقصود پليد كارها كردند , از جمله : چندتن از شاگردان مكتب جعفرى را تشويق نمودند تا مكتبى در برابر مكتب جعفرى ايجاد كنند و به حمايتشان پرداختند .

بدين طريق مذاهب حنفى , مالكى , حنبلى وشافعى هر كدام با راه و روش خاص فقهى پايهريزى شد .

حكومتهاى وقت و بعد ازآن - براى دست يابى به قدرت - از اين مذهبها پشتيبانى كرده و اختلاف آنها رابر وفق مراد و مقصود خود دانستهاند .

در سالهاى آخر خلافت منصور دوانيقى كه مصادف با نخستين سالهاى امامت حضرت موسى بن جعفر ( ع ) بود بسيارى از سادات شورشى - كه نوعا از عالمان وشجاعان و متقيان و حق طلبان اهل بيت پيامبر ( ص ) بودند و با امامان نسبت نزديك داشتند - شهيد شدند .

اين بزرگان براى دفع ستم و نشر منشور عدالت وامر به معروف و نهى از منكر , به پا ميخاستند و سرانجام با اهداء جان خويش ,به جوهر اصلى تعاليم اسلام جان ميدادند , و جانهاى خفته را بيدار ميكردند .

طلوعها و غروبها را در آباديهاى اسلامى به رنگ ارغوانى درميآوردند و بر در وديوار شهرها نقش جاويد مينگاشتند و بانگ اذان مؤذنان را بر مأ ذنههاى مساجداسلام شعلهور ميساختند .

در مدينه از كارگزاران مهدى عباسى فرزند منصور دوانيقى در عمل , همان رفتار زشت دودمان سياه بنى اميه را پيش گرفتند , و نسبت به آل على ( ع )آنچه توانستند بدرفتارى كردند .

داستان دردناك فخ در زمان هادى عباسى پيش آمد .

علت بروز اين واقعه اين بود كه حسين بن على بن عابد از اولادحضرت امام حسن ( ع ) كه از افتخارات سادات حسنى و از بزرگان علماى مدينه و رئيس قوم بود , به يارى عدهاى از سادات و شيعيان در برابر بيدادگرى عبدالعزيز عمرى كه مسلط بر مدينه شده بود , قيام كردند و با شجاعت ورشادت خاص در سرزمين فخ عده زيادى از مخالفان را كشتند , سرانجام دشمنان دژخيم اين سادات شجاع را در تنگناى محاصره قرار دادند و به قتل رساندند وعدهاى را نيز اسير كردند .

مسعودى مينويسد : بدنهايى كه در بيابان ماند طعمه درندگان صحرا گرديد .

سياهكاريهاى بنى عباس منحصر به اين واقعه نبود .

اين خلفاى ستمگر صدهاسيد را زير ديوارهاى و ميان ستونها گچ گرفتند , و صدها تن را نيز در تاريكى زندانها حبس كردند و به قتل رساندند .

عجب آنكه اين همه جنايتها را زيرپوشش اسلامى و به منظور فروخواباندن فتنه انجام ميدادند .

حضرت موسى بن جعفر ( ع ) را هرگز در چنين وضعى و با ديدن و شنيدن آن همه مناظر دردناك و ظلمهاى بسيار , آرامشى نبود .

امام به روشنى ميديد كه خلفاى ستمگر در پى تباه كردن و از بين بردن اصول اسلامى و انسانياند .

امام كاظم ( ع )سالها مورد اذيت و آزار و تعقيب و زجر بود , و در مدتى كه از 4 سال تا 14سال نوشتهاند تحت نظر و در تبعيد و زندانها و تك سلولها و سياهيچالهاى بغداد- در غل و زنجير - به سر ميبرد .

امام موسى بن جعفر ( ع ) بيآنكه - در مراقبت از دستگاه جبار هارونى -بيمى بدل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسيدگى ميكرد و از گردآورى وحفظ آنان و جهت دادن به بقاياى آنان غفلت نداشت .

آن زمان كه امام ( ع )در مدينه بود , هارون كسانى را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه وكنار خانه امام ( ع ) ميگذرد , وى را آگاه كنند .

هارون از محبوبيت بسيار ومعنويت نافذ امام ( ع ) سخت بيمناك بود .

چنانكه نوشتهاند كه هارون , درباره امام موسى بن جعفر ( ع ) ميگفت : ميترسم فتنهاى بر پا كند كه خونها ريخته شود و پيداست كه اين قيامهاى مقدس را كه سادات علوى و شيعيان خاص رهبرى ميكردند و گاه خود در متن آن قيامها و اقدامهاى شجاعانه بودند از نظردستگاه حاكم غرق در عيش و تنعم به ناحق فتنه ناميده ميشد .

از سوى ديگراين بيان هارون نشانگر آن است كه امام ( ع ) لحظهاى از رفع ظلم و واژگون كردن دستگاه جباران غافل نبوده است .

وقتى مهدى عباسى به امام ( ع ) ميگويد : آيا من را از خروج خويش در ايمنى قرار ميدهى نشانگر هراسى است كه دستگاه ستمگر عباسى از امام ( ع ) و ياران و شيعيانش داشته است .

به راستى نفوذمعنوى امام موسى ( ع ) در دستگاه حاكم به حدى بود كه كسانى مانند على بن يقطين صدراعظم ( وزير ) دولت عباسى , از دوستداران حضرت موسى بن جعفر ( ع ) بودندو به دستورات حضرت عمل ميكردند .

سخن چينان دستگاه از على بن يقطين در نزد هارون سخنها گفته و بدگوييهاكرده بودند , ولى امام ( ع ) به وى دستور فرمود با روش ماهران و تاكتيك خاص اغفالگرانه ( تقيه ) كه در مواردى , براى رد گمى حيله هاى دشمن ضرورى و شكلى ازمبارزه پنهانى است , در دستگاه هارون بماند و به كمك شيعيان و هواخواهان آل على ( ع ) و تزويج مذهب و پيشرفت كار اصحاب حق , همچنان پاى فشارد - بيآنكه دشمن خونخوار را از اين امر آگاهى حاصل شود - .

سرانجام بدگوييهايى كه اطرافيان از امام كاظم ( ع ) كردند در وجود هارون كارگر افتاد و در سفرى كه در سال 179 ه .

به حج رفت , بيش از پيش به عظمت معنوى امام ( ع ) و احترام خاصى كه مردم براى امام موسى الكاظم ( ع ) قائل بودند پى برد .

هارون سخت از اين جهت , نگران شد .

وقتى به مدينه آمد و قبرآن و قبر منور پيامبر اكرم ( ص ) را زيارت كرد , تصميم بر جلب و دستگيرى امام ( ع ) يعنى فرزند پيامبر گرفت .

هارون صاحب قصرهاى افسانهاى در سواحل دجله , و دارنده امپراطورى پهناور اسلامى كه آفتاب ميگفت بتاب كه هر كجابتابى كشور اسلامى و قلمرو من است آورند , دستور داد چند كجاوه باكجاوه امام ( ع ) بستند و بعضى را نابهنگام و از راههاى ديگر ببرند , تا مردم ندانند كه امام ( ع ) را به كجا و با كدام كسان بردند , تا يأ س بر مردمان چيره شود و به نبودن رهبر حقيقى خويش خو گيرند و سر به شورش و بلوا برندارندو از تبعيدگاه امام ( ع ) بيخبر بمانند .

و اين همه بازگو كننده بيم و هراس دستگاه بود , از امام ( ع ) و از يارانى كه - گمان ميكرد - هميشه امام ( ع ) آماده خدمت دارد ميترسيد , اين ياران با وفا - در چنين هنگامى - شمشيرهابرافرازند و امام خود را به مدينه بازگردانند .

اين بود كه با خارج كردن دوكجاوه از دو دروازه شهر , اين امكان را از طرفداران آن حضرت گرفت و كار تبعيدامام ( ع ) را فريبكارانه و با احتياط انجام داد .

بارى , هارون , امام موسى كاظم ( ع ) را - با چنين احتياطها و مراقبتهايى از مدينه تبعيد كرد .

هارون , ابتدا دستور داد امام هفتم ( ع ) را با غل و زنجير به بصره ببرندو به عيسى بن جعفر بن منصور كه حاكم بصره بود , نوشت , يك سال حضرت امام كاظم ( ع ) را زندانى كند , پس از يك سال والى بصره را به قتل امام ( ع )مأ مور كرد .

عيسى از انجام دادن اين قتل عذر خواست .

هارون امام را به بغدادمنتقل كرد و به فضل بن ربيع سپرد .

مدتى حضرت كاظم ( ع ) در زندان فضل بود .

در اين مدت و در اين زندان امام ( ع ) پيوسته به عبادت و راز و نياز باخداوند متعال مشغول بود .

هارون , فصل را مأ مور قتل امام ( ع ) كرد ولى فضل هم از اين كار كناره جست .

بارى , چندين سال امام ( ع ) از اين زندان به آن زندان انتقال مييافت .

در زندانهاى تاريك و سياهچالهاى دهشتناك , امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقيقى خود ( الله ) راز و نياز ميكرد و خداوند متعال را بر اين توفيق عبادت كه نصيب وى شده است سپاسگزارى مينمود .

عاقب آن امام بزرگوار در سال 183 هجرى در سن 55 سالگى به دست مردى ستمكار به نام سندى بن شاهك و به دستور هارون مسموم و شهيد شد .

شگفت آنكه , هارون با توجه به شخصيت والاى موسى بن جعفر ( ع ) پس ازدرگذشت و شهادت امام نيز اصرار داشت تا مردم اين خلاف حقيقت را بپذيرند كه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) مسموم نشده بلكه به مرگ طبيعى از دنيا رفته است ,اما حقيقت هرگز پنهان نميماند .

بدن مطهر آن امام بزرگوار را در مقابر قريش - در نزديكى بغداد - به خاك سپردند .

از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پيدا كرد , و مورد توجه خاص واقع گرديد , و شهر كاظمين از آن روز بنا شد و روى به آبادى گذاشت .

زنان و فرزندان حضرت موسى بن جعفر ( ع )
تعداد زوجات حضرت موسى بن جعفر ( ع ) روشن نيست .

بيشتر آنها از كنيزان بودند كه اسير شده و حضرت موسى كاطم ( ع ) آنها را ميخريدند و آزاد كرده ياعقد ميبستند .

نخستين زوجه آن حضرت تكتم يا حميده يا نجمه داراى تقوا و فضيلت بوده و زنى بسيار عفيفه و بزرگوار و مادر امام هشتم شيعيان حضرت رضا ( ع ) است .

فرزندان حضرت موسى بن جعفر را 37 تن نوشتهاند : 19 پسر و 18 دختر كه ارشدآنها حضرت على بن موسى الرضا ( ع ) وصى و امام بعد از آن امام بزرگوار بوده است .

حضرت احمد بن موسى ( شاهچراغ ) كه در شيراز مدفون است .

حضرت محمد بن موسى نيز كه در شيراز مدفون است .

حضرت حمزه بن موسى كه در رى مدفون ميباشد .

از دختران آن حضرت , حضرت فاطمه معصومه در قم مدفون است , و قبه وبارگاهى با عظمت دارد .

ساير اولاد و سادات موسوى هريك مشعلدار علم و تقوادر زمان خود بودهاند , كه در گوشه و كنار ايران و كشورهاى اسلامى پراكنده شده ,و در همانجا مدفون گرديدهاند , روحشان شاد باد .

صفات و سجاياى حضرت موسى بن جعفر ( ع )
موسى بن جعفر ( ع ) به جرم حقگويى و به جرم ايمان و تقوا و علاقه مردم زندانى شد .

حضرت موسى بن جعفر را به جرم فضيلت و اينكه از هارون الرشيد درهمه صفات و سجايا و فضائل معنوى برتر بود به زندان انداختند .

شيخ مفيد درباره آن حضرت ميگويد : او عابدترين و فقيهترين و بخشندهترين و بزرگ منشترين مردم زمان خود بود , زياد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت .

اين جمله را زياد تكرار ميكرد : اللهم انى أ شأ لك الراحة عند الموت و العفوعند الحساب ( خداوندا در آن زمان كه مرگ به سراغم آيد راحت و در آن هنگام كه در برابر حساب اعمال حاضرم كنى عفو را به من ارزانى دار ) .

امام موسى بن جعفر ( ع ) بسيار به سراغ فقرا ميرفت .

شبها در ظرفى پول و آرد و خرماميريخت و به وسايلى به فقراى مدينه ميرساند , در حالى كه آنها نميدانستند ازناحيه كسى است .

هيچكس مثل او حافظ قرآن نبود , با آواز خوشى قرآن ميخواند ,قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعى به دل ميداد , شنوندگان از شنيدن قرآنش ميگريستند , مردم مدينه به او لقب زين المجتهدين داده بودند .

مردم مدينه روزى كه از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند , شور و ولوله و غوغايى عجيب كردند .

آن روزها فقراى مدينه دانستند چه كسى شبها و روزها براى دلجويى به خانه آنها ميآمده است .


زندگينامه امام هفتم امام موسي كاظم (ع) 3

آنچه در اين مقاله‏آمده دورنمايى است از زندگى امام هفتم‏حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام كه در سه بخش ولادت، امامت وشهادت;تنظيم شده است.

ولادت تا امامت
پيشواى هفتم; حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام در روز هفتم ماه صفرسال صد و بيست و هشت هجرى در «ابواء» ديده به جهان گشود. پدر گرامى‏اش امام‏صادق عليه‏السلام و مادر ارجمندش «حميده‏» بربريه، يكى از زنان با فضيلت‏بود.

او به حدى از اصالت‏خانوادگى و فضايل انسانى برخوردار بود كه امام صادق‏عليه‏السلام درباره‏اش فرمود: «حميده مصفاه من الادناس، كسبيكه الذهب، مازالت‏الاملاك تحرسها حتى اديت الى كرامه من‏الله لى و الحجه من بعدى; حميده ازپليدى‏ها پاك است; مانند شمش طلا، فرشتگان همواره او را نگهدارى كردندتا به من‏رسيد، به خاطر كرامتى كه خدا نسبت‏به من و حجت پس از من فرمود.»

نامى كه‏براى اين كودك انتخاب گرديد، موسى بود كه تا آن روز در خاندان رسالت و امامت‏سابقه نداشت و يادآور مجاهدت‏هاى موسى بن عمران (ع) بود. آن حضرت با القاب‏كاظم; عبد صالح و باب الحوائج و ... نيز ياد مى‏شد و مشهورترين كنيه‏اش ابوالحسن‏و ابو ابراهيم بود. امام كاظم (ع) در دوران كودكى تحت مراقبت و تربيت پدر ومادر گرامى‏اش، مراحل رشد و كمال را پيمود و مدت بيست‏سال از دوران زندگى خودرا در محضر پرفيض و مكتب سازنده پدر سپرى كرد.

آن حضرت در اين مدت از سيره و عمل عالى و ارزنده پدر بزرگوارش الهام مى‏گرفت واز علوم و دانش او بهره مى‏جست; به طورى كه امام صادق عليه‏السلام دستور داد زنان‏مسلمان، براى فراگيرى مسايل دينى به او مراجعه كنند.

امامت تا شهادت امام
موسى كاظم عليه‏السلام در سال صد و چهل و هشت هجرى كه پدر بزرگوارش امام صادق(ع) توسط منصور، مسموم شد و به شهادت رسيد به دستور الهى به منصب پرافتخارامامت نايل آمد.

تحكيم امامت
در زمان امام صادق عليه‏السلام عده‏اى از ياران آن حضرت، اسماعيل،فرزند بزرگ ايشان را امام آينده خود مى‏پنداشتند. اما آنگاه كه اسماعيل در سنين‏جوانى از دنيا رفت امام ششم از مرگ او خبر داد و حتى امام جنازه فرزندش را به‏بزرگان قوم، نشان داد تا علت ريشه عقيده پيشوايى اسماعيل را بخشكاند.

امام(ع) بعد از مرگ اسماعيل در فرصت‏هاى مناسب يارانش را به امام پس از خود، موسى‏بن جعفر (ع) راهنمايى مى‏كرد كه به چند نمونه اشاره مى‏كنيم:

1 مفضل بن عمر مى‏گويد: «كنت عند ابى عبدالله عليه‏السلام فدخل ابوابراهيم‏موسى (ع) و هو غلام، فقال لى ابو عبدالله عليه‏السلام: استوص به، و ضع امره عندمن تثق به من اصحابك; خدمت امام صادق (عليه‏السلام) بودم كه ابو ابراهيم; موسى‏بن جعفر كه در سن جوانى بود، وارد شد.

امام فرمود: وصيت مرا درباره اين بپذير و بدانكه او امام است و موضوع امامت‏او را با هر يك از اصحاب خود كه مورد اطمينان‏اند، در ميان بگذار.

2 اسحاق بن جعفر بن محمد (ع) مى‏گويد: «روزى خدمت پدرم بودم كه على بن عمربن على; پسر امام چهارم (ع) از پدرم پرسيد: قربانت گردم، بعد از شما به چه كسى‏پناه ببريم؟ فرمود: كسى كه دو لباس زرد پوشيده، و دو گيسو دارد و اكنون از طرف‏اين در نزد تو مى‏آيد. او هر دو لنگه در را با دو دستش باز مى‏كند.

چيزى نگذشت كه ديديم دو دست دو لنگه در را گرفته، و آنها را گشود و ظاهر گشت.

او ابو ابراهيم (ع) بود كه روبروى ما قرار گرفته بود».

3 صفوان جمال‏مى‏گويد: منصور بن حازم به امام صادق (ع) عرض كرد:

پدر و مادرم به قربانت، مرگ هر صبح و شام به سراغ جان‏ها مى‏آيد، اگر اتفاقى‏افتاد، امام كيست؟ امام صادق (ع) در حالى كه با دست‏به شانه است ابوالحسن (ع)مى‏زد، فرمود: اگر چنين شد، امام شما اين است.

4 على بن جعفر مى‏گويد: پدرم امام صادق (ع) به گروهى از اصحابش فرمود:

«سفارش مرا درباره فرزندم موسى بپذيريد; زيرا او از همه فرزندانم و از كسانى‏كه از من به يادگار مى‏مانند، برتر است و جانشينم پس از من و حجت‏خدا بربندگانش خواهد بود.»

دوران امامت
دوران امامت امام موسى بن جعفر (عليه‏السلام)از سال صد و چهل و هشت‏شروع شد و تا سال صد و هشتاد و سه هجرى به طول انجاميد.

در مدت سى و پنج‏سال امامت‏با خليفه‏هاى وقت; منصور دوانيقى، مهدى، هادى وهارون‏الرشيد معاصر بود.

حضرت، پس از رحلت پدر، رهبرى و ارشاد علمى و فكرى را به عهده گرفت و گروه‏زيادى از دانشمندان، محدثان، مفسران، فقها و متكلمان را پرورش داد.

شرايط سياسى و حكومت منصور ايجاب مى‏كرد كه امام (عليه‏السلام) مبارزه خود را ازابعاد علمى آغاز كند و از طريق نشر معارف به جلوگيرى از شيوع عقايد منحرف‏بپردازد.

در همين راستا داستان ذيل را مى‏خوانيم: منصور دوانيقى پس از اين كه امام صادق(عليه‏السلام) را مسموم كرد، زمينه را براى از ميان برداشتن ديگر مخالفان مناسب‏ديد; از اين‏رو به فرماندار مدينه، محمد بن سليمان نوشت: «اگر جعفر بن محمدشخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار كن و گردنش را بزن‏» فرماندار درپاسخ نوشت: جعفر بن محمد در وصيت نامه‏اش 5 نفر را جانشين خود قرار داده است;منصور دوانيقى، محمد بن سليمان فرماندار مدينه عبدالله بن جعفر، موسى بن‏جعفر و حميده همسر آن حضرت. در پايان نامه فرماندار، از خليفه كسب تكليف كردكه كدام يك را گردن بزند.

منصور كه هرگز تصور نمى‏كرد با چنين وضعى روبه رو شود، به شدت خشمگين شد و گفت:

اينها را نمى‏توان كشت. البته مخفى نماند كه امام صادق (عليه‏السلام) با تنظيم‏چنين وصيت نامه سياسى توانست ا زقتل امام موسى (ع) جلوگيرى كند و اين‏گونه وصيت‏از باب تقيه بود; زيرا نزد شيعه لياقت نداشتن چند نفرى كه در وصيت نامه حضرت‏ذكر شده‏اند، واضح و روشن بود.

آن امام مظلوم به خاطر حق گويى و افشاگرى بر ضد خلفاى بنى عباس; مخصوصا هارون‏الرشيد همواره زندانى بود و بين چهار تا هفت‏سال از عمر شريفش را در زندانهاى‏مخوف به سر برد.

در اين راستا دو ماجراى ذيل مورد توجه تاريخ نگاران قرار گرفته است.

1 مهدى عباسى، سومين خليفه عباسى براى سرپوش گذاشتن بر جنايات خود، روزى‏اعلام كرد، مى‏خواهم مظالم مردم و حقوقى را كه مردم بر گردنم دارند، به‏صاحبانشان بدهم.

امام كاظم (عليه‏السلام) اين مطلب را شنيد و نزد مهدى عباسى رفت.

مهدى ظاهرا به اداى حقوق مردم اشتغال داشت، به او فرمود: چرا حقوق از دست‏رفته ما باز نمى‏گردد؟

مهدى عباسى گفت: حقوق شما چيست؟ امام فرمود: «فدك‏». مهدى گفت: حدود فدك رامشخص كن تا به شما بازگردانم. امام (ع) فرمود: حد اول آن كوه احد، حد دوم عريش‏مصر، حد سوم «سيف البحر» حدود شام و سوريه و حد چهارمش «دومه الجندل‏» (بين‏شام و عراق) است.

مهدى پرسيد همه اينها از حدود فدك است؟

امام كاظم (ع) پاسخ داد: آرى. به يكباره آثار خشم در چهره مهدى عباسى آشكارشد، چرا كه امام فهماند حكومت همه دنياى اسلام بايد در دست ائمه باشد. پس خليفه‏از جا برخاست و از آنجا رفت در حالى كه مى‏گفت: «اين حدود بسيار است، بايدپيرامون آن بينديشم‏».

2 روزى ديگر هارون از امام كاظم (ع) فدك را تقاضاكرد و گفت: فدك را بگير تا رسما آن را به تو واگذار كنم. امام كاظم (ع) هيچ‏عكس‏العملى نشان نداد.

هارون اصرار زيادى نمود تا اينكه حدود آن چه اندازه است؟

امام فرمود: اگر آن را مشخص كنم، در اختيار من نخواهى گذاشت.

هارون اظهار داشت: به حق جدت قطعا آن را در اختيار تو مى‏گذارم.

امام (ع) فرمود: حد اول آن، «عدن‏» (قسمتى از يمن). چهره هارون عوض شد امام‏ادامه داد: حد دوم آن «سمرقند» است; رنگ چهره هارون بيشتر تغيير كرد. امام‏اضافه كرد: حد سوم آن، «آفريقا» است. هارون از اين سخن به قدرى ناراحت‏شد كه‏رنگش سياه گشت امام فرمود: حد چهارم آن، «سيف البحر» است.

هارون گفت: «فلم يبق لنا شى‏ء»; بنابراين چيزى براى ما باقى نمى‏ماند.

امام فرمود: من گفتم كه تو آن را در اختيار من نخواهى گذاشت.

هارون در همين هنگام تصميم كشتن آن حضرت را گرفت.

شيوه مبارزاتى
امام‏عليه‏السلام به روشهاى مختلف در برابر حكومت عباسى موضع‏گيرى مى‏كرد و يارانش رادر اين زمينه راهنمايى مى‏فرمود. براى نمونه به دو مورد اشاره مى‏كنيم:

1 امام (ع) به صفوان فرمود: همه ويژگيهاى تو جز يك مورد پسنديده است چراشترهاى خود را به هارون كرايه مى‏دهى.

عرض كرد: براى سفر حج كرايه مى‏دهم و خودم هم به دنبال شترها نمى‏روم.

فرمود: آيا دوست ندارى، هارون حداقل تا بازگشت از مكه زنده بماند تا كرايه‏ات‏را بپردازد؟

گفت: چرا.

حضرت فرمود: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان ورد النار; كسى كه‏دوست دار بقاى ستمگران باشد، از آنان بشمار مى‏آيد و هر كس با آنان باشد، جايش‏در آتش است.»

2 به زياد بن سلمه فرمود: اى زياد; اگر از پرتگاه بلندى فروافتم و پاره پاره گردم، برايم بهتر است از اين كه در دستگاه جور منصبى‏رابپذيريم; يا بر بساط يكى از آنان قدم بگذارم.

امام كاظم (ع) با بر حذرداشتن ياران از پذيرفتن منصب دولتى كه تقويت‏حاكمان ظالم را در پى داشت و ضمن‏اين كه خط بطلانى بر مشروعيت دستگاه خلافت عباسى مى‏كشيد، زمامداران غاصب را به‏انزوا كشانده، از داشتن پايگاه مردمى نيز محروم مى‏ساخت.

البته امام با اشغال مناصب مهم توسط ياران شايسته و مورد اعتماد مخالفت‏نمى‏كرد; زيرا كسب اين موقعيت از يك سو موجب نفوذ در دستگاه حكومتى مى‏شد و ازسوى ديگر باعث مى‏شد مردم تحت‏حمايت كارگزاران نفوذى امام قرار بگيرند. به قدرت‏رسيدن «على به يقطين‏» در دستگاه خلافت در همين راستا بود. وى كه از شاگردان‏برجسته امام و شخصيتى مورد اعتماد بود; از طرف هارون به وزارت برگزيده شد. على‏بن يقطين در تمام مدت وزارت، دژى استوار و پناهگاهى مطمئن براى شيعيان محسوب‏مى‏شد و در آن شرايط دشوار براى تامين اعتبارات لازم به منظور حفظ حيات واستقلال اقتصادى ياران امام (ع) نقش مؤثرى ايفا مى‏كرد. جالب اين كه وى چندين‏بار خواست از پست‏خود استعفا دهد، كه امام (ع) او را از تصميمش برگرداند.

سيره عملى و اخلاقى
الف) عبادت
شناخت ويژه امام هفتم حضرت موسى بن جعفر (ع)از خداوند، او را به عبادتى افزون و راز و نيازى عاشقانه با پروردگار سوق‏مى‏داد. از اين رو به محض فراغت از كارهاى اجتماعى، به عبادت و نيايش مى‏پرداخت.

هنگامى كه امام به دستور هارون به زندان افتاد، عرض كرد: «پروردگارا! مدتهابود از تو مى‏خواستم فراغت‏براى عبادت به من عطا فرمايى، اينك خواسته‏ام رابرآورده ساختى، تو را بر اين نعمت‏سپاس مى‏گويم.» در عبادت آن بزرگوار همين بس‏كه در زيارتش مى‏خوانيم: «... الذى كان يحيى الليل بالسهر الى السحر بمواصله‏الاستغفار حليف السجده الطويله و الدموع الغزيره و المناجات الكثيره و الضراعات‏المتصله‏» آن بزرگوارى كه شب تا صبح به استغفار بيدار و شب زنده‏دار بود و درسجده طولانى با چشم اشك‏بار با خدا به مناجات و راز و نياز و زارى به درگاه خدامشغول بود و اين دعا را بسيار مى‏خواند: «اللهم انى اسئلك الراحه عند الموت‏و العفو عند الحساب‏» خدايا! آسايش هنگام مرگ و بخشايش هنگام حساب را از تومى‏خواهم.

ب) گذشت و بردبارى
لقب «كاظم‏» براى حضرت گوياى همين خصلت و شهرت ايشان به‏فرو خوردن خشم و غضب است. ابن حجر عسقلانى; دانشمند و محدث اهل سنت مى‏نويسد:

«موسى كاظم، وارث علوم پدر و داراى فضل و كمال او بود. در پرتو گذشت وبردبارى فوق‏العاده‏اى كه در رفتار با مردم نادان از خود نشان داد، كاظم لقب‏يافت...»

نمونه‏اى از بردبارى حضرت
مردى در مدينه با دشنام و توهين امام‏عليه‏السلام را آزار مى‏داد. برخى از ياران امام (ع) پيشنهاد كردند او را از ميان‏بردارند. اما امام (ع) آنان را از اين كار منع كرد. و از محل كار او درمزرعه‏اى بيرون مدينه بود، پرسيد آنگاه به چهارپايى سوار شد و خود را به مزرعه‏او رساند. مرد با ديدن امام فرياد مى‏زد زراعت مرا پايمال نكن!

اما حضرت‏اعتنايى نكرد و همچنان جلوتر مى‏آمد. وقتى روبروى مرد كشاورز رسيد، پياده شد وبا گشاده‏رويى پرسيد:

براى اين مزرعه چقدر خرج كرده‏اى؟

گفت: صد دينار. فرمود: اميدوارى چقدر سود نصيب تو شود؟ گفت: دويست دينار.

حضرت سيصد دينار به او داد و فرمود: زراعت هم از آن خودت; بدان آنچه را كه‏اميدوارى برداشت كنى، خدا به تو خواهد رسانيد.

آن مرد بى‏درنگ از جا برخاست و سر امام كاظم (ع) را بوسيد و با نهايت پوزش ازامام خواست گناهش را ناديده بگيرد.

امام (ع) تبسمى كرد و بازگشت ...

روز بعد آن شخص در مسجد نشسته بود كه امام وارد شد. تا نگاه مرد به امام (ع)افتاد، گفت: خدا بهتر مى‏داند سالت‏خود را در كدام خاندان قرار دهد.

دوستان باشگفتى پرسيدند كه داستان چيست؟ تا ديروز به امام دشنام مى‏گفتى. اودوباره امام (ع) را دعا كرد و با دوستانش به ستيزه برخاست.

امام (ع) از يارانش پرسيد: كدام بهتر است; نيت‏شما يا رفتار من؟

ج) كار وتلاش

موسى بن جعفر (ع) زمين زراعت داشت و خود به كشاورزى مى‏پرداخت.

حسن بن على; يكى از ياران و شاگردان آن حضرت از قول پدرش اينگونه نقل مى‏كند:

«موسى بن جعفر (ع) را در مزرعه‏اش در حالى كه در اثر شدت تلاش و فعاليت، عرق تاقدمهايش رسيده بود، ملاقات كردم. پرسيدم: فدايت‏شوم مردان (كارگرانتان) كجاهستند كه خود اين گونه مشغول كار هستيد؟

فرمود: اى على، بزرگوارتر از من و پدرم با دست‏خودشان در امر زراعت كارمى‏كردند. عرض كردم آنان كيستند؟

فرمود: جدم رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين و پدران بزرگوارم سپس فرمود: كشاورزى‏از كارهاى پيامبران و فرستادگان الهى و نيكوكاران است.»

د) سخاوت و كرم
جود و سخاوت، از بارزترين صفات پيشواى هفتم (ع) بود. امام امكانات مالى خود را كه‏از راه زراعت و كشاورزى بدست آورده بود، در اختيار نيازمندان مى‏گذاشت. اين‏جمله كه «تعجب از كسى است كه كيسه بخشش موسى به جعفر (ع) به او رسيده باشدولى باز اظهار تنگ‏دستى كند.» در مدينه به صورت ضرب‏المثل درآمده بود.

آن بزرگوار، مواد غذايى و ديگر نيازمندى‏هاى ضرورى را به خانه مستمندان مدينه‏مى‏برد بى‏آنكه حتى خود مستمندان بدانند اين نعمتها از كجا رسيده است.

شهادت
موضع گيريهاى امام (ع) در برابر حكومت هارون، موجب شد كه هارون حضرت رازير نظر بگيرد و رابطه ايشان را با مردم قطع كند. از اين‏رو آن بزرگوار رادستگير و روانه زندان ساخت. اولين زندان حضرت در بصره بود كه مدت يك سال طول‏كشيد.

عيسى بن جعفر; نوه منصور دوانيقى در نامه‏اى كه براى هارون مى‏نويسد وضعيت امام‏را در اين زندان بازگو مى‏كند و مى‏نويسد: «مدتى است كه موسى بن جعفر (ع) درزندان من است. در اين مدت او را آزمودم و جاسوسانى بر او گماشتم. چيزى جزعبادت و دعا از او ديده نشد. كسى را مامور كردم تا دعاهاى او را بشنود. شنيده‏نشد كه بر تو يا من نفرين كند. براى خود نيز جز به آمرزش و رحمت، دعايى نمى‏كندبنابراين كسى را بفرست تا موسى بن جعفر را به او تحويل دهم و گرنه او را آزادمى‏كنم‏» پس از وصول نامه عيسى، هارون مامورى فرستاد تاامام را از بصره به‏بغداد نزد فضل بن ربيع; يكى از وزراى هارون ببرد. امام مدت طولانى در زندان فضل‏به سر برد تا اينكه هارون از فضل خواست تا امام را بكشد.

ولى فضل چنين نكرد. هارون براى فضل نامه نوشت و خواست امام كاظم(ع) را به فضل‏بن يحى برمكى بسپارد. او حضرت راتحويل گرفت و در يكى از اطاقهاى خانه‏اش تحت‏نظر قرار داد و ديده‏بانانى بر او گماشت، آن بزرگوار شب و روز سرگرم عبادت بودو بيشتر روزها را روزه مى‏گرفت; هارون از فضل بن يحيى برمكى نيز خواست‏حضرت رابه قتل برساند. ولى او دست‏به چنين اقدامى نزد. هارون امام را به سندى بن شاهك‏سپرد. حضرت مخوفترين و تاريكترين دوران حبس را در اين زندان سپرى كرد وسرانجام به دستور هارون روز بيست و پنجم رجب سال صد و هشتاد و سه هجرى درزندان «سندى بن شاهك‏» مسموم شد و پس از سه روز به شهادت رسيد. سندى بن شاهك(براى ظاهر سازى) چند نفر قاضى و اشخاصى عادل نما را احضار كرد تا بر مرگ‏طبيعى امام گواهى دهند; اما به اذن الهى امام كاظم(ع) متوجه آنها شد و فرمود:

«اشهدوا على انى مقتول بالسم، منذ ثلاثه ايام. اشهدوا انى صحيح الظاهر لكنى‏مسموم، و ساحمر فى آخر هذا اليوم حمره شديده منكره... فمضى (ع) كما قال فى‏آخر اليوم الثالث ...» گواهى دهيد كه من مدت سه روز است كه مسموم شده‏ام،ظاهرا سالم هستم ولى مسموم شده‏ام و به زودى بر اثر اين مسموميت از دنيا مى‏روم،... و به اين ترتيب در آخر روز سوم هفتمين ستاره فروزان آسمان ولايت چشم ازجهان فرو بست.
http://www.balagh.net/persian/pro_ahl/02/index.htm


براي ديدن آگهي هاي کل ايران اينجا را کليک کنيد

براي مشاهده آگهي هاي استان مورد نظر خود اينجا را کليک کنيد

امروز 
جمعه 8/8/1393

ورود اعضاء
ثبت نام
درج آگهي
ويرايش آگهي

اين سايت را به دوستان معرفي کنيد
ايميل شما :
ايميل دوستان :

صفحه اصلی 
آگهی های کل ایران  

لوازم
املاک و مستغلات
وسائط نقلیه موتوری
بهداشت، درمان، زیبایی
انواع آموزش ها
کامپیوتر و اینترنت
موبایل و تلفن
چاپ و تبلیغات
حمل و نقل و کرایه
انواع وام و ضامن
خدمات ساختمانی
خدمات منزل و محل کار
خدمات مسافرتی
خدمات مجالس
خدمات مالی و اداری، وکالت
خدمات بازرگانی
بورس و سهام
خدمات و نیاز صنعت
بازار کار و استخدام
کشاورزی و دامپروری
شخصی و متفرقه
سایر خدمات و نیازها

فروشگاه های با جایزه 
فروشگاه های اقساطی 
فروشگاه های اینترنتی 
لينکهاي مرتبط 





سايتهاي ايراني 
سايت خود را معرفي کنيد

لطفا نظرات و پيشنهادات خود را در قسمت زير وارد کنيد




 

روزنامه ها
خبرگزاريها
اخبار حوادث
اخبار ورزشي
تصاوير جالب
دانستنيها
لينکهاي مفيد
صدا و سيما
برای درج آگهی ویژه به صورت رایگان اینجا کلیک کنید

جستجو در گوگل :

صفحه اصلی- درج آگهی- تعرفه آگهی- راهنمای سایت- نقشه سایت- قوانین سایت- همکاری با ما- ارسال SMS - تماس با ما- صفحه خانگی  

درج آگهی در این سایت رایگان و مسئولیت آن با اگهی دهنده می باشد.
همشهری گرامی خواهشمند است در کسب اعتبار آگهی دهنده دقت کافی مبذول نمائید. 
به منظور ارائه خدمات بیشتر آگهی های شما در کمترین زمان ممکن بررسی و بعد از تائید در سایت درج می گردد..
کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به WWW.3333.IR  می باشد.